parslink7

Saturday, January 14, 2006

parslink.tk&parsilink.tk

پارسی لینک پارس لینک
سلام به بازدید کنندگان عزیزمجموعه وبلاگ سرگرمی تفریحی پارس لینک با بخشهای متفاوت در خدمت شما است عکس مطالب خواندنی طنز وجک ولینکهای گونا گون
مطالب این صفحه از وبلاگ یعنی صفحه داستانها کپی شده از مطالب دیگر وبلاگها است.بنابراین این وبلاگ هیچ گونه مسئو لیتی در باره این مطالب بر عهده ندارد
*برای تبلیغات در قسمت نظر دهید کلیک کنید.
آماده تبلیغ سایتها و وبلاگ ها
id:site_parslink
email:site_parslink@yahoo.com

بهترین وبلاگ ایرانی


سلام به بازدید کنندگان عزیز
مجموعه وبلاگ سرگرمی تفریحی پارس لینک با بخشهای متفاوت در خدمت شما است عکس مطالب خواندنی طنز وجک ولینکهای گونا گون
مطالب این صفحه از وبلاگ یعنی صفحه داستانها کپی شده از مطالب دیگر وبلاگها است.بنابراین این وبلاگ هیچ گونه مسئو لیتی در باره این مطالب بر عهده ندارد
صفحه اصلی وبلاگ
جهت دیدن عکسهای وبلاگ در اینجا کلیک کنید.
پارس لینک اصلی
*برای تبلیغات در قسمت نظر دهید کلیک کنید.
آماده تبلیغ سایتها و وبلاگ ها
id:site_parslink
email:site_parslink@yahoo.com

7داستان شماره

داستان شماره7

شايد خيلي باور کردني نباشه ولي واقعيت داره. محمود از دوستاي قديمي منه که به نظر من يکي از پولدارترين آدماي ايرانه و آدم خيلي هوسبازي هم هست. از کارهاش بگذريم ولي بايد در رابطه با خونهء ويلاييش توضيحي بدم تا مطلب دستگيرتون بشه. تو اين ويلا که تو يکي از دورافتاده ترين محله هاي شمال ساخته شده چيزهايي اتفاق مي افته که شايد باور کردني نباشن و من ميخوام راجع به پارتي هاي سکسي اي حرف بزنم که هر دو ماه يک بار اونجا برگزار ميشه. نميدونم فيلم eyes wide shut رو ديدين يا نه ولي محمود از وقتي اون فيلم رو ديد اين ايده به ذهنش اومد که همچين کاري رو تو ايران راه بندازه. البته فرقش اينه که هيچکس نه نقابي ميزنه و نه هيجي و علاوه بر اون تمام مسائل سکسي تو اتاقا اتفاق مي افته. شايد يه کمي پيچيده به نظر بياد ولي بايد بگم که ويلاي محمود چيزيه تو مايه هاي يه قصر. 60 تا اتاق داره و يه پذيرايي خيلي بزرگ که تهش هم يه بار کوچيکي هست براي مشروب. از استخر و جکوزي و سونا بگذريم. تو اين مهموني هاي دو ماه يک بار، همهء کسايي که ميان همديگرو ميشناسن و قانون شرکت تو اين پارتي هم اينه که اگر زن کسي رو کردي يه کسي هم زن تو رو ميکنه! و قانون مهم تر اينه که براي ورود به اين پارتي تو جلسهء اول بايد سکس داشته باشي و زنت هم بايد با محمود بخوابه حالا اگر تو جلسه هاي بعدي فقط بخواي تماشا کني مساله اي نيست و ميتوني سکس هم نداشته باشي(تمام اتاق ها چندتا جاي چشم دارن که هر کسي ميتونه از اتفاقات داخل اتاق باخبر بشه و تا هر چقدر که دوست داشت نگاه کنه و حال کنه ولي بدون اجازه کسي حق داخل شدن نداره!)من اول نفهميدم چرا دفعهء اول بايد زن يکي از دوستام رو بکنم و چرا مهشيد،زن خودم، بايد به محمود کس بده اونم طوري که محمود به صورتش نقاب بزنه و ترتيب زنتو بده ولي بعدنا فهميدم که از اين ماجرا مخفيانه فيلمبرداري ميشه تا يه وقت تو به فکر لو دادن اين تشکيلات نيفتي!! اين فيلم به آرشيو شخصي محمود و دوستش تو آمریکا ميره و اگر کسي چيزي رو لو بده همهء اين فيلمها تو اينترنت گذاشته ميشه و خلاصه آبروريزي اي ميشه اساسي. ولي اگر حرفي نزني کسي هم کاري به کارت نداره و از همه مهم تر اينکه خارج از محدودهء پارتي کسي نبايد راجه بهش با کسايي که اونجا بودن هم صحبت کنه. اينطوري اين پارتي فقط جريان يه شبه که کسي نه اونو به روي زنش يا شوهرش مياره و نه به روي دوستايي که در حالت معمولي فقط دوست هستند اين مقدمه رو گفتم تا با فضاي محل و پارتي آشنا بشين. حالا ميخوام جريان آخرين پارتي رو براتون تعريف کنم به خاطر اينکه تو کل اين چند پارتي اي که تا حالا توش بودم اين يکي از همه شون باحال تر بوده. اون شب من و مهشيد حسابي به خودمون رسيده بوديم. مهشيد که فقط دو ساعت و نيم تو حموم بود و داشت همه جاشو اصلاح ميکرد و به خودش ميرسيد. تا دو ساعت هم که فقط داشت با موهاي بلندش ور ميرفت تا حسابي سکسي تر بشن. بعدش هم يه پيرهن نارنجي پوشيد که چاک سينه اش کاملاً معلوم بود و پستوناي سفت و بزرگش رو کاملاً معلوم تر از قبل ميکرد. يه دامن کوتاه کوتاه که اگر ميشست راحت ميشد خط شرت قرمزش رو ديد و يه جوراب مشکي که با چکمهء پاشنه بلندي که پاش کرده بود حسابي سکسي تر از هميشه بود. من که ميخواستم همونجا بپرم روش و ترتيبش رو بدم ولي خيلي جلوي خودمو گرفتم!! من هم حسابي سر و صورت رو صفا دادم و کلي ادوکلن به خودم زدم و موهام رو حسابي شونه کردم و کت و شلوار و تنم کردم و کراواتم رو هم بستم تا حسابي شيک باشم!! هرچند همهء اين لباسا تا چند ساعت بعد قرار بود که از تنمون در بيان!!! از ويلاي خودمون تا اونجا نيم ساعت بيشتر راه نبود. وقتي ما رسيديم خيليا اومده بودن و ميشه گفت نزديک به 100 نفر بوديم. کلي خوش و بش کرديم با دوستاي قديمي و دوستاي جديدي که تو همون پارتي باهاشون آشنا شده بوديم. محمود و زنش هم استقبال گرمي ازمون کردند و کلي از مهشيد و لباسش تعريف کردن. يادم رفت بگم که هر کسي ميبايست با خودش مشروب ببره. من هم دو تا بطري ودکاي دست ساز خودمو برداشتم که ميدونستم هم محمود خيلي دوست داره و هم کلي اونجا طرفدار پيدا کرده. شيشه ها رو رو پيشخون بار گذاشتم و براي خودم و مهشيد دو تا ليوان از کنياکي که اونجا از قبل بود ريختم و شروع کردم به خوردن. همزمان با خوردنم زنا رو هم زير نظر ميگرفتم تا ببينم امشب ترتيب کيو بدم. همهء زنا خوشگل و ناز بودن و با اون لباساشون داشتن منو ميکشتن. تو نگاه همه شهوت موج ميزد و همه منتظر بودن تا يخ مجلس يه کمي بشکنه و دو تا دو تا يا بيشتر برن تو اتاقا و شروع کنن به عشق و حال. مهشيد کم کم داشت با مردا گرم ميگرفت و من هم شروع کردم به صحبت کردن با چند تا از زنايي که اونجا بودن. سرم از کنياک گرم شده بود و منتظر بودم نفر مورد علاقم رو پيدا کنم و ببرمش تو اتاق که کامي، از دوستاي سربازيم، رو ديدم که اومد طرفم و بعد از حال و احوال کردن گفت "بيا بريم". من جا خوردم و با خودم گفتم "کامي جون ميدوني که من گي نيستم!" گفت "آره ميدونم. برا همين ميگم بيا. تو اتاق يکي منتظر توئه و ميخواد که کير تو کسش رو جر بده" همين کلمه ها باعث شد که حالي به حالي بشم و بدون توجه به مهشيد و اينکه دو سه تا از مردا همونجا داشتن حسابي باهاش لاس ميزدن دنبال کامي راه افتادم. وقتي رسيديم دم اتاق کامي دستمو گرفت و گفت "وايسا. ميدوني که قضيه همينجا تموم ميشه و بعداً بيرون از اينجا بين خودمون هم حرفي ازش نميزنيم ديگه؟" منم گفتم "معلومه. قانون اينجا همينه!". کامي سري تکون داد و در اتاق رو باز کرد. با ديدن الهه زن کامي که رو تخت نشسته بود اولش کلي جا خوردم ولي بعد از چند ثانيه يه لبخندي زدم و کلي حال کردم از اينکه همچين کُسي نصيبم شده. الهه که از چند سال پيش زن کامي شده بود يکي از سکسي ترين زنايي بود که من تا حالا ديدم و براي همين مساله خيلي خوشحال بودم ولي اينکه خود کامي منو آورده بود و خودش هم از اتاق بيرون نميرفت يه کمي برام عجيب بود. به کامي گفتم "نميري بيرون؟" اونم گفت "نه. من هميشه آرزو داشتم زنمو در حال کس دادن به يکي ديگه ببينم و خودمم باهاش حال کنم." فهميدم قضيه چيه. رفتم سمت الهه و نشستم رو تخت. کامي هم رو صندلي اي که اون طرف اتاق بود نشست. من همهء نگاهم سمت پستوناي درشت الهه بود که داشتن از تو کرستش ميزدن بيرون و بدون اينکه بفهمم لبامو گذاشتم رو قسمت بالايي پستونش و شروع کردم ليسيدن و بوسيدن.الهه يه آهي کشيد و يه کمي خودشو رو تخت ول کرد. منم آروم شروع کردم به باز کردن دگمه هاي پيرهنش و اونو از تنش درآوردم. حالا کرست سياهش کاملا معلوم بود.اول رفتم سمت شکمش و يه کمي اونجاها رو براش ليس زدم و آروم دستمو گذاشتم رو کرستش و پستوناشو مالوندم که همين کار من باعث شد الهه رو تخت بخوابه و چشماشو ببنده. کرستش رو درآوردم. عجب پستوناي معرکه اي داشت. سفيد و درشت و سفت. نوک قهوه اي پستوناش هم زده بود بيرون و معلوم بود حسابي حشري شده. شلوار چسبي زردي پاشبود که همهء برجستگي هاي پروپاچهء خوش تراشش رو معلوم ميکرد. آروم شروع کردم به مکيدن نوک پستوناش و با دستم هم شروع کردم با ناز کردن رون پاش و گاهي هم يه انگشتمو به ناحيه کُسش ميزدم که همين کارم حسابي حشريش کرده بود. آروم آروم صورتمو آوردم پايين و پايين تر تا رسيدم به شلوارش و آروم دگمه هاشو باز کردم و زيپشو کشيدم پايين. بوي کُس خورد به دماغم. داشتم حال ميکردم. چه بوي نازي داشت. کُسش خيلي خوشبو بود. شلوارش رو درآوردم و خودمو رسوندم به شرت سياهش که منتظر دراومدن بود. به کامي نگاه کردم و ديدم که دستشو از رو شلوارش گذاشته رو کيرش و داره ميمالونه. بهش گفتم "ميشه شرت زنتو دربيارم؟" اونم کلي حال کرد و گفت "آره.درش بيار" و سرعت مالوندنش رو بيشتر کرد. منم شرت الهه رو درآوردم و تو همون لحظه بود که فهميدم کامي از اينکه داره سکس ما رو ميبينه کلي حشري شده و اينکه هرچي باهاش بيشتر از اين مساله صحبت بشه بيشتر حال ميکنه. الهه اصلاح نگرده بود ولي پشماشو جوري مرتب کرده بود که فقط تو قسمت بالاي چاکش مو داشته باشه و قسمت پايينيش کاملاً بي مو بود. آروم زبونمو گذاشتم رو همون چاک و از پايين کشيدم به بالا که آه و نالهء الهه دراومد و گفت "جوووون...وااااي". منم به کامي گفتم "کُس زنت خيلي خوشبوئه ها. نميخواي بو کني؟" کامي حسابي حشري بود جوري که فکر کردم همين الان آبش مياد. اومد سمت ما و نشست رو لبهء تخت. من شروع کردم به بازي کردن با چوچولهء الهه و حسابي باهاش بازي کردم و کامي هم تو اين مدت لباساشو درآورد. کيرش سفت سفت شده بود و آمادهء آبياري!!! منم بلند شدم و شروع کردم به درآوردن لباسام. تا پيرهنمو درآوردم ديدم که الهه هم بلند شد و رو تخت نشست و دستشو جلو ورد و کمربند شلوارمو باز کرد و شلوار و شرتم رو با هم کشيد پايين و کيرمو گرفت تو دستش و شروع کرد به بازي کردن باهاش. انصافاً کير من درمقابل کير کامي خيلي بزرگ تر بود و معلوم بود که الهه خيلي داره حال ميکنه چون برگشت و به شوهرش گفت "ميبيني؟اين يعني کير نه اوني که لاپاي توئه!" کامي هم گفت "معلومه که خيلي داري حال ميکني نه؟" الهه يه سري تکون داد و کير منو کرد تو دهنش و شروع کرد به ديوونه کردن من. معلوم بود زياد عادت به کير بزرگ نداره و اولش يه کم به سرفه افتاد ولي بعدش شروع کرد به ساک زدن و حسابي با زبونش بهم حال داد جوري که حس ميکردم همين الانه که آبم بياد ولي خيلي خودمو کنترل کردم تا از اون کس و کون بي نظير بي بهره نباشم. کامي هم کيرشو آورد نزديک تر و الهه شروع کرد به بازي کردن با اون و خوردن کير من و بعد از يه مدت مال منو از تو دهنش درآورد و مال کامي رو کرد تو دهنش و همزمان با مال من بازي ميکرد. يکي دوبار اين کار رو تکرار کرد و من ديدم نميتونم تحمل کنم. براي همين رفتم رو تخت دراز کشيدم و به الهه گفتم "حالا وقتشه که بيايي بشيني روش تا جر بخوري". اونم که معلوم بود منتظره همين مساله است کير کامي رو ول کرد و اومد طرف من. اول رو تخت ايستاد و اومد بالا سرم و کُسش رو قشنگ رو کير من تنظيم کرد و آروم نشست. وقتي نوک کيرم خورد به کسش داشتم ديوونه ميشدم. آروم آروم کيرمو کرد تو کسش و من تنها چيزي که حس ميکردم لذت عميقي بود که از برخورد حساس ترين نقطهء بدنم با داغ و مرطوب ترين جاي الهه بوجود اومده بود. وقتي حسابي کيرم رفت تو، الهه شروع کرد به بالا پايين رفتن و آه و نالهء خودش هم دراومد. کامي هم کنار ما بود و کيرش تو دستش بود و داشت ما رو تماشا ميکرد. بعد از يکي دو دقيقه الهه پا شد و عين جنده هاي حرفه اي کيرمو گرفت تو دستشو بعد از يکيدوبار مالوندن کرد تو دهنش و دوباره حسابي خيسش کرد. بعدش هم برگشت و پشت به من چهاردست و پا نشست . منم درسم رو از بر بودم. رفتم بالا سرش و با تفم سوراخ کونشو حسابي خيس کردم و به کامي گفتم " حالا ميخام کون زنتو پاره کنم. کسش که جر خورد" کامي هم با لحني حشري گفت "بکن. هر کاري ميخواي بکن" و رفت جلوي زنش و کيرشو کرد تو دهن الهه. منم آروم کيرمو گذاشتم دم سوراخ کون الهه و آروم آروم فشار دادم. خيلي سوراخ تنگي داشت و خوب نميشد بازش کرد. بعد از چند بار تلاش بالاخره راه کونش رو هم باز کردم و تا نوک کيرم رفت تو کونش، يه کمي دوباره به کيرم تف زدمو محکم کردم تا ته تو کون الهه جوري که جيغ بلندي زد و سرشو آورد پايين. گفتم "درد گرفت" گفت "بکن...بکن که دارم جر ميخورم" منم حسابي تحريک شده بودم و همين که کير گندم تو تنگ ترين سوراخي بود که تا اون موقع به خودش ديده بود باعث شده بود که بدون فکر کردن فقط تلمبه بزنم و محکم تر زن رفيقمو جر بدم. الهه همينطور جيغ و داد ميکرد و به کامي ميگفت "ميبيني؟ دارم به دوستت کون ميدم. چه کير گنده اي الان تو کونمه...واااي...مردم...جوووون...بکن....بکن که دارم پاره ميشم". ديگه داشتم منفجر ميشدم و محکم تر و محکم تر کيرمو ميکوبوندم به ته کون الهه و اونم بلند تر داد ميزد و همزمان هم کير کامي تو دستش بود و داشت باهاش بازي ميکردو گاهي اوقات هم يه دور ميکرد تو دهنش و درمياورد. وقتي ديدم آبم داره مياد کيرمو کشيدم بيرون و تا اومدم با کيرم بازي کنم و آبمو بريزم رو کون الهه ديدم که الهه برگشت و صورتشو آورد نزديک. کامي هم اومد جلو تر. الهه کير منو گرفت و شروع کرد به بازي کردن و دهنش رو تا اونجايي که ميتونست باز کرد. آبم با فشار عجيبي زد بيرون و همش رفت تو دهن الهه و اونم نامردی نکرد و تا اونجايي که ميتونست خورد و وقتي کاملاً ارضا شدم ديدم که صداي کامي داره بلند تر ميشه و فهميدم که آبش داره مياد. کيرمو آوردم عقب تر تا اونم آبشو بريزه تو دهن و رو صورت الهه. باور کردني نبود که از کير به اون کوچيکي اين همه آب بزنه بيرون. الهه نميتونست همهء آب کامي رو بخوره و مقدار زياديش رو داد بيرون که ريخت رو سينه اش. بعدش هم کير هر دوتامون رو گرفت و شروع کرد با زبون و لبش باهاشون بازي کردن. حال عجيبي بودم. کرخت و سبک. کامي يه نگاهي بهم انداخت و گفت "خيلي حال داد" گفتم "آره. عجب کسيه اين زنت بابا". الهه کيرامون رو ول کرد و رو تخت درازکشيد و بهم گفت "من هميشه دوست داشتم يه بار با تو سکس داشته باشم. چون هميشه از رو شلوار ميديدم چه کير گنده اي داري" کامي هم خنديد و گفت "واسه اين بود که اومدم سراغ تو." خنديدم و شروع کردم به خشک کردن کيرم. کامي هم رفت کنار الهه دراز کشيد و به من گفت "بريم يه لبي تر کنيم" گفتم "آره.سيگار داري؟" -------------- بعد از يکي دو ليوان کنياک و يه سيگار حسابي داشتم با کامي راجع به زناي توي پارتي حرف ميزدم و تو همين مدت متوجه نبودن مهشيد، زنم شدم. حدس زدم که با يکي از مرداي اونجا تو يکي از اتاقا مشغول عشق و حاله. به هر حال همه مون واسه همين رفته بوديم اونجا. تو صحبت با کامي بحث کشيد به سکس خودمون و من بهش گفتم "تا حالا کس به باحالي کس الهه نکرده بودم" و اونم گفت "منم تا حالا از سکسم انقدر لذت نبرده بودم" گفتم "چي ميگي؟ تو که هميشه الهه رو داري و هر وقت بخواي ميتوني باهاش حال کني" ديدم کامي يه نگاهي بهم انداخت و گفت "آره. خيلي هم با هم حال ميکنيم ولي ديدن اين که الهه داره به يکي ديگه ميده خيلي کيف داره". يه کمي تعجب کرده بودم. گفتم "يعني چي؟" اونم يه پکي به سيگارش زد و ادامه داد که "تو پارتي قبلي بعد از اينکه با يکي از زنا حالمو کردم مثل الان اومدم بيرون و بعد از نيم ساعت گفتم يه سري به اتاقا بزنم و ببينم توشون چه اتفاقايي داره ميافته. تو بيشتر اتاقا مردو زنا رو هم افتاده بودن و مرده داشت تلمبه ميزد. جالب بود و البته يه کمي هم خنده دار بود اينکه مثلاً فلان رفيقتو از کون ببيني که داره کس ميکنه! ولي بعد از اينکه از چند تا چشمي رو ديدم رسيدم به اتاقي که توش الهه بود و يه مرده که نميشناختمش. هنوز هم نميدونم کي بود ولي الهه رو دولا کرده بود رو تخت و داشت سفت ميکردش. نميدونم چي شد ولي ديدن اين صحنه که زنم داره به يکي ديگه کس ميده خيلي حشريم کرد. نميتونم برات بگم تا چه حد حشري شده بودم. ميخواستم همون موقع برم تو اتاق و بپرم رو الهه ولي ميدونستم با اين کار همهء لذت قضيه رو خراب ميکنم" سرمو تکون دادم و با حيرت منتظر شنيدن ادامهء حرفاش شدم. کامي هم ادامه داد "آره....از اون موقع تا حالا هر شب دارم صحنهء کس دادن الهه رو تو ذهنم تصور ميکنم که داره به يکي ديگه ميده و منم بالا سرش دارم خودمو آماده ميکنم که بکنمش" يه جرعه از ليوانش خورد و گفت "نميتوني تصور کني چقدر همچين چيزي ميتونه سکسي و تحريک کننده باشه. به خصوص که کسي که داره ميکنه يه آدم قوي باشه و تو چند پوزيشن مختلف اين کارو بکنه. اون شب اون مرده طوري الهه رو کرد که من با خودم فکر کردم الهه پارهء پاره شده!!!! باورت نميشه ولي همينطور ميکردش. بعد بلندش ميکرد و برش ميگردوند و دوباره ميکرد. بعدش کيرشو ميذاشت تو دهنش و بعد دوباره برش ميگردوند و از کون ميکردش و خلاصه نزديک به نيم ساعتشو خود من ديدم حالا چقدر قبلش داشته ميکرده نميدونم. از همه باحال تر هم اين بود که وقتي آبش داشت ميومد کيرش رو درآورد و سر الهه رو آورد جلو خودش. مطمئن بودم که الان ميخواد همهء ابشو بريزه تو دهن الهه ولي به محض اينکه آبش زد بيرون سر الهه رو يه کم برگردوند و هر چي آب تو کمرش بود خالي کرد رو موهاي الهه. موهاي الهه از شدت آب سفيد شده بود....نميدوني چه صحنهء باحالي بود" گفتم "چرا. الان که فکر ميکنم ميبينم که خيلي بايد ديدن کس دادن زن خوشگل و سکسي اي مثل الهه باحال باشه." ليوانم رو بلند کردم و گفتم "به سلامتي کس و کون زنت" و خنديدم. اونم گفت "شايد هم دفعهء بعد نوبت من باشه که مهشيدو بذارم اينجا" و دستشو گذاشت رو کيرش. سرمو تکون دادم و گفتم "شايد!" اونم ليوانشو برداشت و گفت "پس به سلامتي کس و کون مهشيد!!" -------------- کامي رفته بود تا يکي از زنا رو ببره تو اتاق و ترتيبشو بده. من هم يه ذره موندم و مشروبمو خوردم و يه سيگار ديگه روشن کردم و شروع کردم به فکر کردن دربارهء اتفاقاتي که افتاده بود. حرفاي کامي دربارهء ديدم زنش با يه مرد ديگه خيلي روم اثر گذاشته بود. با خودم فکر کردم تو کل اين مدتي که به پارتي هاي محمود ميومدم هيچوقت از چشمي هاي اتاق ها سکس ديگران رو تماشا نکرده بودم و همش به فکر کردن زنا بودم. از اين ايده بدم نيومد که يه سري به اتاقا بزنم و ببينم چه خبره. سالن نسبتاً خلوت بود و تک و توک کسايي که بودن معلوم بود که تازه عشق و حالشون تموم شده و منتظر دور دومشون هستن و دارن يا سيگار ميکشن يا مشروب ميخورن. رفتم تو دالوني که اتاقا توش قرار داده شده بود. هميشه اين ايدهء محمود رو تحسين کرده بودم. اونم با چه ظرافتي تونسته بود اين نقشه رو پياده بکنه جوري که مو لاي درزش نره!! دم اتاق اول ايستادم و چشمم رو به سوراخاي ديوار نزديک کردم و شروع کردم به ديد زدن. خبري نبود. رفتم سراغ اتاق بعدي و نگاهي انداختم. اينجا يه مرده رو زنه افتاده بود و داشت تلمبه ميزد. صداي زنه خيلي حشري کننده بود. مرده تلمبه زدنش تند تر شد و زنه دا ميزد "آها...محکم...محکم...جرم بده...جووون"...معلوم بود که آب مرده داره مياد. اون اتاق رو هم ول کردم و رفتم سراغ اتاق بعدي. اونجا يه مرده رو مبل نشسته بود و دوتازن داشتن کيرشو تو دهنشون ميچرخوندن و حسابي براش ساک ميزدن. آخ که چه مرد خوشبختي بود. دو تل زن با هم؟ چرا به فکر من نرسيده بود؟ به خودم قول دادم که تو دور دوم حتماً با دوتا زن حال کنم. تو دو تا اتاقا بعدي کسي نبود ولي تو اتاق بعد از اونا چيزي رو ديدم که هيچوقت از ذهنم پاک نميشه.
مهشيد رو ديدم که با چهار تا مرد مشغول عشقبازي بود. واي خدا من...اين يعني مهشيد منه که داره به چهار نفر ميده؟ باورم نميشد.لحظه اي که من رسيده بودم مهشيد رو به تخت دولا شده بود و يه مرد گردن کلفت داشت از پشت ترتيبش رو ميداد و سه تاي ديگه رو تخت نشسته بودن و کيراشونو هوا کرده بودن و مهشيد يا دهن و با دست داشت بهشون حال ميداد. باورم نميشد که زنم تا اين حد مثل جنده ها رفتار کنه و همزمان با چهار تا مرد به معناي واقعي کلمه سکس داشته باشه. خلاصه دهن مهشيد بود که از اين کير به اون کير ميرفت و دستاي مهشيد بودن که يکي درميون کيراي ديگه رو نوازش ميکردن. معلوم بود اون چهارتا از لباس مهشيد خيلي خوششون اومده بود که اونو درنياورده بودن. شايدم وقت نکردن!! با اشتياق عجيبي به نگاه کردنم ادامه دادم. اوني که از عقب داشت کس مهشيد رو جر ميداد شرت مهشيد رو حتي از پاش کامل درنياورده بود و ميتونستم قشنگ شرت کوچولوي مهشيد رو ببينم که تا زير زانوهاش کشيده شده بود پايين و دامن کوتاهش که رفته بود بالا و اون کون زيبا و سفيد را معلوم ميکرد و از همه سکسي تر اون حالتي بود که مهشيد موقع کس دادن به خودش گرفته بود. شايد مني که بارها با همون حالت مهشيد رو کرده بودم متوجه نشده بودم ولي حالا که داشتم ميديدم ميفهميدم چقدر اين کون قمبله ای که اومده بالا سکسيه. اون يارو همونطور تلمبه زد تا وقتي که يکي از اون سه تا گفت "خب حالا نوبت منه" مهشيد هم آروم خودش رو از مرد پشت سريش جدا کرد و رفت رو تخت. نفر وسطي هم رفت عقب تر و پاهاش رو يه کم باز کرد. مهشيد هم شرتش رو کامل درآورد و دامنش رو هم کشيد پايين تا راحت بتونه به کس دادنش ادامه بده. موقعيت تخت جوري بود که من ميتونستم همه چيز رو خوب ببينم. چقدر تو دلم محمود رو دعا کردم که همچين موقعيت خوبي رو براي مهموناش فراهم کرده بود. همه چيز عالي و حساب شده بود. مهشيد پيرهنش رو هم در آورد و رفت بالا سر مرده و کسش رو گذاشت جلو دهن مرده. اونم مطمئناً چاره اي نداشت جز اينکه بليسه و جوري اين کار رو کرد که مهشيد حسابي حشري تر از قبل شد. از بين سه تاي ديگه هم اوني که تا حالا داشت مهشيد و ميکرد نشسته بود و دوتاي ديگه داشتند به رون و پاهاي مهشيد دست ميکشيدند. مهشيد اومد پايين و کير مردي رو که تا حالا داشت کسشو ميخورد گرفت تو دستش و اونو رو کسش تنظيم کرد و آروم آروم کردش تو کسش. نالهء خودش و همون مرده باهم دراومد. بعدش هم يکي از اون سه تاي ديگه کرست مهشيد رو داد پايين و دو تاپستونش رو قشنگ انداخت بيرون. مهشيد شروع کرد به بالا و پايين پريدن و اون دو تا هم شروع کردند به مالوندن پستوناي مهشيد با يه دست و مالوندن کيراشون با يه دست ديگه. بعد از يه مدت يکي شون بلند شد و رفت پشت سر مهشيد و گفت "حالا ميخوايم کس و کونتو يکي کنيم". معلوم بود که کون مهشيد پاره ميشه چون يارو کيرش واقعاً کلفت بود. وقتي رفت پشت مهشيد اون يکي از تلمبه زدن دست کشيد و مهشيدو خوابوند رو خودش جوري که کونش قشنگ باز بشه. اوني هم که پشتش بود قشنگ از اين حالت استفاده کرد و کيرشو گذاشت دم کون مهشيد. يکي دو بار فشار داد که جيغاي مهشيد خيلي وحشتناک بودن و يارو رو ترسوند! ولي بعدش مرده قشنگ با تف کون مهشيدو خيس کرد و کير خودش رو هم حسابي تف آلود کرد و دوباره کيرشو گذاشت دم کون مهشيد. اين بار هم با فشار هاي اول و دوم جيغ مهشيد رفت هوا ولي يارو اين بار از رو نرفت و هر چقدر مهشيد داد زد که "آي سوختم....آآآي" توجهي نکرد و من ديدم که کير به اون کلفتي تو کون زنم غيب شد. قيافهء مهشيد نشون ميداد که حسابي داره درد ميکشه. وقتي حسابي کيره رفت تو کون مهشيد هر دو با هم شروع کردن به عقب جلو کردن و آخ و اوخ مهشيد دوباره بلند شد و اين بار معلوم بود که هم داره از کس دادن لذت ميبره و هم کون دادن به اون کير بزرگ براش عادي شده. تو همون حال که اون دو تا داشتن مهشيد رو ميکردن، اون دوتاي ديگه هم رفتن جلو صورت مهشيد و کيراشونو گرفتن جلو دهنش. مهشيد هم که حسابي حشرش بالا زده بود يکي درميون براي اين و براي اون يکي ساک ميزد. بعد از چند دقيقه اوني که داشت مهشيد رو از کون ميکرد بلند شد و به اون يکي اشاره کرد. مهشيد تا اومد بگه نه کير اون يکي هم رفتتو کونش و باز هم تلمبه زدنا ادامه پيدا کرد. چند دقيقه تو همين حال گذشت تا اينکه اون يارو کيرشو از تو کون مهشيد درآورد و مهشيد هم آروم و با درد از رو کير اون يکي بلند شد و به پشت دراز کشيد رو تخت و گفت "حالا يکي يکي". اونا هم صف کشيدن و اولي رفت رو تخت و پاهاي مهشيدو باز کرد و کيرشو گذاشت تو کسش و شروع کرد به تلمبه زدن و همينطور که رو مهشيد دراز کشيده بود لبش رو ميبوسيد و با پستوناش بازي ميکرد. بعدش نوبت نفر بعد بود که اومد و پاهاي مهشيد رو تا اونجايي که ميشد از هم باز کرد و خودش نشست لاي پاهاش و نشسته کيرشو کرد تو کس مهشيد و چند بار تلمبه زد ولي پاهاي مهشيد تا حدي از هم باز شده بود که من فکر کردم همين الانه که جر بخوره. نفر بعدي برعکس پاهاي مهشيد رو کاملاً بست و با دست راستش جوري مچ پاهاي مهشيد رو به هم چسبوند و نگه داشت که کس مهشيد از لاي پاش زد بيرون. من از اونجا خوب نميديدم ولي ميتونستم اون دو تا گوشت کوچيک رو که لاش يه شکاف خوشگل داره رو تصور کنم که از لاي پاي زنم زده بيرون.تو همون حالت اون مرده کيرشو کرد تو کس مهشيد و شروع کرد به گاييدن. کمتر از يک دقيقهء بعدش نفر آخر اومد و پاهاي مهشيد رو گرفت و گذاشت پشت سرش جوري که کس و کونش قشنگ اومدن بالا و کيرشو با مهارت تمام کرد تو کس مهشيد و چند بار تلمبه زد. بعد از اينکه اونم کارش تموم شد مهشيد نشست رو تخت و گفت "ايوالله. کمراتون که خوب بود. حالا ببينم آباتون چقدر داغه. قولي که داده بودين اين بود که آباتونو نگه دارين و باهم بهم بدينش" .اونا هم سري تکون دادن و اومدن نزديک تر و همه شون کيراشونو گرفتن تو دستاشون و شروع کردن به جق زدن جلو صورت زنم. همين طور که جق ميزدن يکي شون گفت "مممم من داره مياد" و بلافاصله بعدش يکي ديگه شون گفت "منم" و آبش با فشار تمام زد بيرون و ريخت رو صورت مهشيد. مهشيد چشماشو بست و دهنشو باز کرد. آب مرده بود که ميرفت تو دهنش و اونم اول دهنشو ميبست و بعد بلافاصله باز ميکرد و يه قسمت از آب رو ميداد بيرون. بعدش نفر بعد بود که سر مهشيد رو آورد طرف خودش و همزمان با اون آب رفيقش هم اومد و هر دوتا با هم اونو خالي کردن رو صورت مهشيد. صورت مهشيد پر شده بود از آب کير اين سه تا مرد که معلوم بود حسابي کار کشته هستن و کمر سفت. آب کير بود که از صورت مهشيد آويزون بود و ميريخت رو پستوناش و رو تخت. نفر چهارم ولي آبش نميومد و هر چقدر تلاش کرد نتونست کاري بکنه. مهشيد هم يه کم با دهن بهش کمک کرد ولي باز هم نيومد. اين بود که مهشيد گفت "معلومه تو زياد هماهنگ نيستي. برو سراغ يه زن ديگه" و از رو تخت بلند شد و رفت تا شرتش رو از رو زمين برداره. همين که دولا شد تونستم برق نگاه اون مرده رو که هنوز ارضا نشده بود ببينم. تا مهشيد دولا شد اونم حمله کرد به مهشيد و هولش داد رو به ديوار و مهشيد و چسبوند به ديوار. يکي شون گفت "ناصر چيکار داري ميکني؟" ولي اون جواب نداد و بلافاصله پاي چپ مهشيد رو داد بالا و کيرشو کرد تو کس مهشيد. مهشيد صورت پر از آب کيرش رو به ديوار بود و پستوناي گنده اش چسبيده بودن به ديوار و پاي چپش بالا بود و معلوم بود که داره حال ميکنه. مرده محکم و محکم تلمبه ميزد و ميگفت "نميذارم همينطوري بري. فکر کردي. الان جرت ميدم. الان ميخوام اين کس نازتو جر بدم.فهميدي؟" مهشيد هم که حسابي حشري بود گفت "آره...آره...جرم بده...جوووون... تا حالا اينجوري کس نداده بودم....جوووون" و تلمبه زدناي مرده هم تند تر و تند تر ميشد و محکم تر و محکم تر جوري که جيغ مهشيد بلند تر و بلند تر ميشد تا جايي که يهو مرده سرعتش کم تر شد و بعد از چند تا تلمبهء آروم پاي مهشيد و ول کرد و کيرشو درآورد. فهميدم که آبشو خالي کرده تو کس زنم. بعدش هم خودش رو کشيد عقب ولي مهشيد همونطور چسبيده به ديوار ايستاده بود و ميشد ذره ذرهء لذت رو تو صورتش ديد و من داشتم به لاي پاش نگاه ميکردم و ميديدم که آب کير سفيد مرد چهارم داره از توي کسش مياد بيرون و ميريزه روي زمين.

داستان شماره۶

داستان شماره۶
چند سال پيش آخراي تير ماه بود كه امتحانات ما تموم شده بود و داشتيم با يكي از بچه ها برميگشتيم تهران . از هر دري با هم صحبت كرديم تا اينكه رسيديم سر اصل مطلب.ـ بدجوري كف كردم. چند ماهه برنامه نداشتم. ـ مكان داري؟ ـ بعضي وقتها آخر هفته ميريم شمال يه ويلا تو كلاردشت داريم. ـ خوب؟ - اگه بتونم نرم،‌آره خونمون مكان ميشه. ـ ماشين چي؟ داري؟ - اگه اونا برند كه ديگه ماشين ندارم. توچي داري؟ ـ من آره منتها قبلش بايد بهم بگي. وقتي رسيديم تهران يه چند روزي گذشت. يه روز خونه بودم كه بهم زنگ زد. - سلام ـ اقا فردا خونه خاليه. ماشين داري؟ - نه ـ اي كير خــــــــــرو نه - چيكار كنم. فردا ماشينو بابا ميخواد. ـ چه غلطي بكنيم كونده؟ - آقا من يه سري شماره تلفن دارم كه از بچه ها گرفتم. نمي دونم جنده هستند يا نه ولي مي تونيم امتحان كنيم. ـ خوب امروز زنگ بزن. - نه بذار فردا ميام خونتون از اونجا زنگ ميزنيم. اينا اهل قرار نيستند. همون آن بايد بكنيشون. ـ خيل خوب تا فردا . آقا زود بيايي ها . دير نكني. فردا صبحش زود از خواب بيدار شدم. يه دوش گرفتم و از خونه زدم بيرون. ساعت 8 صبح بود كه رسيدم در خونه رفيقم. هرچي زنگ زدم كسي درو باز نكرد. مجبور شدم زنگ طبقه بالا رو كه مستجرشون بود بزنم. يه زن خوش صدا از پشت آيفون جواب داد. بهش گفتم كه با صابخونتون كار دارم ولي مثل اينكه خوابند و بيدار نميشند. ازش خواستم بياد و درو از پايين بزنه. سه چهار دقيقه طول نكشيد كه يهو ديدم رفيقم اومد دم در. - بيا تو. ـ خواب بودي؟ - بدكاري كردي طبقه بالا رو زدي. ـ واسه چي؟ - براي اينكه فضولند. همه خبرا رو صاف ميذاره كف دست مامان. ـ خوبه بذار بگند ما كه كار بدي نمي خواييم بكنيم. يه كس ميخواييم بكنيم. بده؟ - تلفنها كو كونده؟ ـ تو برو يه آب به دست و صورتت بزن تا من زنگ بزنم. يه دفترچه تلفن دارم كه فقط پر از شمارس. از اون دوران مدرسه تا حالا همش شماره تلفن جمع كردم. هركدوم رو كه كرده باشم جلوش يه ستاره گذاشتم. جلوي هر شماره هم اسم و كلمه رمزشونو نوشتم . الان هم كه به بعضيشون زنگ ميزنم ميبينم كه شمارهاشون عوض شده و ديگه اونجا نيستند. اون روز اولين شماره اي كه به چشمم مي خورد يه شماره موبايل بود كه از يكي از بچه ها گرفته بودم. جلوشم توضيح كافي داده بودم:‹‹سن بالا كون گنده››. همونطوري كه دفترچه رو نيگا ميكردم داد زدم ـ سن بالا كون گنده دوست داري؟ - هرچي باشه مهم نيست فقط كس داشته باشه. گوشي تلفنو برداشتم و شروع كردم به شماره گيري. رفيقمم كه تازه از دستشويي اومده بود بيرون زود دويد اومد كليد پيج دستگاهو زد تا گوش كنه. بعد از چند بار شماره گيري بالاخره شماره طرف جواب داد - بله؟ ـ سلام - سلام بفرماييد ـ من از آشنايان ممد مكانيك هستم. - امرتون؟ ـ الان وقت داري؟ - كي تلفن منو بهت داده؟ ـ يه آشنا. بابا جون مشتري هستيم. - خونتون كجاست؟ ـ جنت آباد - خيلی دوره ـ حالا يه كاريش بكن ديگه. - چند نفريد؟ ـ دو نفر. - ببين من زود بايد برگردم بيشتر از سه ربع يه ساعت نمي مونم. نفري پنج ميگيرم دو تومن هم كرايه آژانسمه. ميشه 12 تومن ميخواي؟ يه نيگاهي به رفيقم كردم ديدم دستش رو كيرشه و هي داره فشارش ميده. با علامت سر و دست اشاره كرد كه آره بگو بياد. ـ زياده بابا. كرايه آژانس و ديگه ازمون نگير. - همينه. نمي خواي برو سراغ اين كنار خيابونيها...... چيكار ميخواي بكني؟ بيام؟ ديديم رفيقم اخماشو كشيد تو هم با دست اشاره كرد كه بذار بياد. ـ خيل خوب. آدرسو بنويس... در ضمن زنگ طبقه پايينو ميزني. يه وقت طبقه بالا رو زنگ نزني. - من يه ساعت تا يه ساعت و نيم ديگه اونجام. بالخره بعد از 5/1 ساعت خانم سروكلش پيدا شد. يه زني بود كوتاه قد تقريبا 160 سانت با موهاي بور كه كاملا تابلو بود. از 20 كيلومتري داد ميزد من جندم. يه كون داشت به چه گندگي. تا اومد تو خيل راحت با ما دست داد و روبوسي كرد. شروع كرد به حرف زدن. منو ياد اين مهندسهاي سر ساختمون ميداخت كه با عمله هاشون حرف ميزنند و هنگام حرف زدن هم هي دستاشونو بالا و پايين ميكنند و دستور ميدند. - من بايد زود برم. اتاق خوابتون كجاست؟ ـ ايناهاش - خوب بذار بگم اسپري و پماد و اين چيزا اگه در كار باشه من نيستم. اول پولاتون بديد. من و رفيقم همينطوري هاج و واج نيگاش ميكرديم. من خودم يه خرده خجالت كشيده بودم . آخه اولين بارم بود كه با يه زني به اين سن و سال ميخواستم برنامه داشته باشم. تقريبا 45 سال و داشت. با خودم فكر ميكردم ببين اوضاع مالي مردم چقدر خرابه كه اين زن با اين سن و سال بايد هنوز كس بده. حداقل ميتونست سمت خاله رو بخودش بگيره تا اينكه خودش دست بكار بشه. مانتوشو در اورده بود. يه شلوار استرچ مشكي پاش بود. اينقدر چسبون بود كه ميشد تشخيص داد شورت پاش نيست. يه پيرهن ركابي هم پوشيده بود كه دو بند خيل نازك داشت بطوريكه ميشد بند كرستشو زيرش ديد و با اون مقايسه كرد. ما پولامونو داديم بهش. اونم بعد از شمردن پولامون شروع كرد به لخت شدن. 5 دقيقه طول كشيد تا بشماردشون. اول از 500 تومني شروع شد تا رسيد به 100 تومني و پنجاه تومني. ديد دو تاييمون وايساديم داريم نيگاش ميكنيم. خيل راحت پيرهنشو در اورد و كرستشو باز كرد. بندش سفيد بود. پوست صاف و تميزي داشت. پستوناش مثل مشك اويزون بودند. بعدش كه اومد شلوارشو در بياره يه نيگا به ماها كرد - اول كدومتون مياييد تو؟ رفيقم با سر اشاره كرد و گفت من. منم يواش شروع كردم كه بيام بيرون از اتاق اونم يواش يواش شلوارشو داشت در مياورد. يه نيگا كردم ديدم عجب بدن سفيدي داره. ولي همينطوري كه دولا شده بود كه شلوارشو در بياره شكمش 300 تا چين برداشته بود. ميشد فهميد كه تا حالا چند تا شيكم زاييده. از اتاق اومدم بيرون و درو بستم. پشت در اتاق فالگوش وايسادم. از سوراخ كليد چيزي معلوم نبود. صداي رفيقم و ميشنيدم كه داشت مثل مگس وز وز ميكرد. حرفاش برام مفهوم نبود ولي ميتونستم تصور كنم كه چي ميگه. چند دقيقه گذشت يهو صداي جيغ زنيكه رو شنيدم. درست مثل فيلمهاي سوپر آه و اوه ميكرد. دقيقا صداي همون ها رو ميداد. خيلي دلم ميخواست برم و تو منظره كس دادن و تماشا كنم. حدود پنچ دقيقه بعد يهو در باز شد. ديدم زنيكه از در اومد بيرون. وقتي را ه ميرفت كسش لاي رونهاي گنده و سفتش قائم ميشد. اصلا چيزي معلوم نبود. رفت سراغ كيفش يه سيگار دراورد و با يك فندك روشنش كرد. رفيقمم با شورت از تو اتاق اومد بيرون. من همينطور هاج و واج نيگاش ميكردم. اونم اومد جلوم وايساد و نيگام ميكرد. - بيا بريم. در همين حين صداي در خونه اومد. من سريع دست زنه رو گرفتم و بردمش تو اتاق . رفيقم هول شده بود. نميدونست چيكار كنه. با شورت داشت تو خونه قدم ميزد. ما رفتيم تو اتاق و در و بستيم. زنيكه جنده كه تا اون موقع واسه خودش عظمتي داشت مثل موش شده بود. رنگش شده بود عين كچ. رفت سر وقت لباساش. شروع كرد به پوشيدن اونها. ـ چيكار ميكني؟ اصلا جوابمو نداد . همينطوري به كارش ادامه ميداد. خيلي سريع همه لباسشو پوشيد. پولهاي مارو هم كه رو دراور بود برداشت و با كمال پرويي گذاشت تو كرستش. بعد از چند بار زنگ زدن بالاخره رفيق ما درو باز كرد. من چيزي نميديدم. از پشت در گوش ميدادم. - سلام ـ سلام حالتون چطورة؟‌مزاحم شدم؟ مهمون داشتي؟ صداي همون زني بود كه از پشت آيفون باهاش صحبت كرده بودم. - نه داشتم ميرفتم حموم ببخشيد كه با لباس زيرم ـ خواهش ميكنم. خواستم بگم ناهار حتما بيايي بالا. عظيمي و بچه ها هم ظهر مياند. منتظرت هستم ها. - نه مزاحم نميشم. مامان همه چي برام گذاشته. غذا تو يخچال هست داغ ميكنم و ميخورم. ـ نه بيا حتما منتظرم. بچه ها كه اومدند ميفرستم بيان دنبالت - تا ببينم - نه ديگه حتما بيا. خداحافظ بعد صداي بسته شدن در و شنيدم. زود در اتاقو باز كردم ديدم رفيقم با شورت وايساده. انگشت دستشو به علامت سكوت گذاشت رو دماغش. ـ رفت؟ - كس كش فكر كنم بو برده بود. ـ به اون چه. ديدم زنيكه جنده هم داره دنبال مانتوش ميگرده. - من بايد برم. ـ كجا من كه نكردم - من چيكار كنم؟ من آبرو دارم(؟؟) اگه بگيرندمون پدرم در مياد. ـ آخه الان هم كه نميشه بري. ممكنه اين زن مستاجره هم هنوز همين نزديكها باشه. بذار يه ربع بگذره بعد برو. تا اون موقع هم منم كارم تموم شده. بدون اينكه حرفي بزنه رفت طرف اتاق خواب و مانتوشو در اورد. - بيا پس. زود باش ترو خدا. رفتم تو. تا وارد شدم زود در و بست و دستشو گذاشت رو كيرم و فشار داد. - اينكه كوچيك شده شروع كردم به لباس در اوردن. هنوز كاملا لخت نشده بودم كه زود كيرمو گرفت و همشو كرد توي دهنش. همچين با مهارت ميك ميزد كه نگو. خيلي حال ميداد. اب دهنش داغ داغ بود با زبونش با كيرم بازي بازي ميكرد. منم همونطوري دستمو بردم و دست كشيدم روي كونش. صاف و صاف بود. دست كردم تو شلوارش داغ بود. وقتي چنگ ميزدم. احساس كردم خيلي سفته. كيرم بزرگ شده بود ديگه نميتونست همه اونو توي دهنش نگه داره. بلند شد و راست وايساد. دست كردم سينه شو گفتم. - صبر كن. كاندوممو ازم گرفت و كاغذشو با دندون باز كرد. بعدش تيكه كنده شدشو تف كرد رو فرش. سريع كشيدش رو كيرمو فرصت نداد من كاري بكنم. زود شلوارشو تا زانو كشيد پايين و چهار دست و پا نشست رو زمين. - بيا بجنب ـ من اينطوري دوست ندارم. دوست دارم موقع كردن صورتتو ببينم. - تروخدا بيا زود باش لباي كسش باز شده بودن و راحت ميشد ديدشون. سياه بودند و بزرگ. نشستم و يه دست روي كون صافش كشيدم. لاي كونشو باز كردم. يه سوراخ كوني داشت به چه تنگي چند تا تار مو دور و برش بود. - يالا ديگه. كيرمو گذاشتم در كسش. تا فرو كردم توش يهو شروع كرد به سروصوا كردن - اوف بكن بكن يالا يالا از ته دلش اه و اوه ميكرد. مي دونستم كه الكيه ولي براي من بي تاثير نبود. لاي كونشو باز كردم و انگشت شصتمو فرو كردم توي كونش. يهو از جا پريد. - نكن بي شرف دوباره همونطوري روي چهار دست و پا قرار گرفت و منم كردم توش اين دفعه از زير دستامو بردم و سينه هاشو گرفتم. روي سينه سمت چپي يه چيز سفت و قلمبه اي بود. خوب كه دست زدم فهميدم كه پولاي ماست كه گذاشته توي كرستش. چند دقيقه نگذشت كه ديدم آبم داره مياد. سفت كونشو فشار دادم. به خيال خودم تا دسته توش فرو كردم. ابم با جهش زياد ميومد. وقتي كارم تموم شد،‌هنوز سفت نگهش داشته بود. - ول ديگه. مگه آبت نيومد؟ ولش كردم. اونم زود بلند شد. پنج شش تا دستمال كاغذي برداشت و خوشو خشك كرد. بعد اونا رو همونطوري انداخت كف اتاق. بدون اينكه نگاهي بكنه. از اتاق رفت بيرون. تا من شورتمو بپوشم بيام بيرون ديدم ديگه نيستش. رفيقم با شورت رو مبل نشسته بود و سيگار ميكشيد. وقتي به خودم اومدم ديدم 6 تومن پول بي زبونو الكي دادم رفت. حالم گرفته شده بود. بازم دلم كس ميخواست اصلا بهم حال نداد. فكر كنم اين بدترين كسي بود كه تا حالا كردم

داستان شماره ۵

داستان شماره ۵

دو هفته پيش اتفاقي افتاد كه من هنوز وقتي بهش فكر مي كنم احساس عجيبي بهم دست مي ده.ماجرا از اين قراره كه من حدود 4 سال پيش با يكي از هم كلاسي هاي خودم در دانشگاه ازدواج كردم .كل ورودي هاي رشته ما در سال 1374 بيست وسه نفر بودند كه از اين تعداد 7 نفر دختر و بقيه پسر بودن. نرگس كه من بعداً باهاش ازدواج كردم و ساناز ، خوشگل ترين وخوش هيكل ترين دختراي ما بودن ولي ساناز يه ذره از نرگس تپل تر و كوتاه تر بود . من و 2 تا از دوستام به علاوه نرگس و ساناز از ترم اول تمام واحدهامون با هم بود . رشتمون هم روانشناسي بود . خلاصه توي دانشگاه همه تو كف اين دو تا دختر بودن كه خدا نصيب ما كرده بود و توي همه كلاسها هم با هم بوديم . كم كم من به نرگس علاقمند شدم و موضوع رو باهاش در ميون گذاشتم و با هم دوست شديم . خيلي دوران خوبي بود . تقريباً ما هر روز با هم مي رفتيم بيرون . گاهي وقتا هم ساناز كه صميمي ترين دوست نرگسه با ما ميومد . خلاصه سال 1378 درس ما تموم شد وبعدش من و نرگس با هم ازدواج كرديم . دوران زندگي مشتركمون هم به خوبي و خوشي سپري مي شد . تقريباً هر 3-4 روز يه بار هم ساناز مي اومد پيش ما . من هم با اين كه نرگس هم خوشگل بود هم خوش هيكل ولي تا ساناز رو مي ديدم حشري مي شدم. البته اين حالت من به رفتار خود ساناز هم مربوط مي شد . چون ساناز هم خيلي لَوَند بود و هم طوري رفتار مي كرد كه آدم هر لحظه احتمال ميداد كه الان لخت مي شه ! خيلي وقتا كه نرگس و ساناز با هم مي رفتن خريد و ميومدن خونه موقع لباس عوض كردن ساناز من از سوراخ كليد اتاق خواب سعي مي كردم سانازو ببينم ولي چيز زيادي پيدا نبود . يك بار هم قرار شد ساناز شب پيش ما بمونه . وقتي نرگس از تو آشپزخونه گفت :- يه لباس راحت به ساناز بده .من يه شلوارك زرد استرچ با يه تاپ بي آستين مشكي براي ساناز آوردم ولي ساناز گفت:- مرسي با همين لباسا راحتم- حالا چي ميشه دست مارو رد نكني !- آخه تو نه گذاشتي ونه ورداشتي رفتي ولنگ و واز ترين لباسي رو كه ميشده آوردي !- چيه مي ترسي بخورمت ! نترس من نرگس رو بتونم بخورم كلي كار كردم !- نه بابا نمي ترسم منو بخوري‌،- فقط چند وقته آرايشگاه نرفتم .الان خيلي ديدنيم !خلاصه سر وته قضيه با يه شلوار لي و يه پيراهن آستين بلند هم اومد . اين اوضاع و احوال ادامه داشت تا اين كه ساناز هم تو سال 1379 ازدواج كرد و به خاطر كار شوهرش مجبور شدن برن كرج زندگي كنن . بعد از ازدواج ساناز ، رفت و آمد ما به خاطر دوري راه به 10-15 روز يه بار تبديل شد ولي ديگه اگه ما مي رفتيم كرج يا اونا مي اومدن تهران شب پيش هم مي مونديم . ساناز بعد از ازدواج ديگه جلوي شوهرش رفتارهاي تحريك كننده نميكرد ولي در عوض هي لباساي باز مي پوشيد . من كه اين همه سال تو كف ديدن هيكل ساناز بودم ديگه تقريباً همه جاشو بدون كوچكترين زحمتي ميديدم. شبايي كه ما كرج بوديم 4 تايي كنار هم ميخوابيديم . نرگس بين من و ساناز مي خوابيد و حميد شوهر ساناز هم كنار ساناز . وقتي هم كه تهران بوديم جاي ساناز و حميد و تو اتاق نشيمن جلوي تلويزيون مي انداختيم و خودمونم كه تو اتاق خواب مي خوابيديم . ولي تا قبل از خواب همگي تو نشيمن و جلوي ماهواره ميشستيم . دفعات اول من كه كنترل ماهواره تو دستم بود فقط رو كانالاي شو نگه مي داشتم اما كم كم كانال فشن و بعد از 3-4 ماه هم كانال ايكس ايكس ال كه تا از 1 تا 5/2 نصفه شب سانسوري بود رو مي گرفتم و بحث و مي كشوندم به حرفاي سكسي يا جوكاي مورد دار . طرز نگاه ساناز به من و خنده هاي شهوت برانگيزش بعد از شنيدن جوكها منو حالي به حالي مي كرد . ديگه انقدر راجع به اين مسائل با هم حرف زده بوديم كه مثل نقل و نبات از سكس و هيكل زنا تو ماهواره با هم صحبت مي كرديم . اما تو تابستون امسال يه چيزي پيش اومد كه براي من هم عجيب بود هم خوب .ماجرا از اين قرار بود كه توي تير ماه ما با هم رفتيم شمال وهمون شب اول تا خرخره مشروب خورديم و نشستيم به ورق بازي من و نرگس شديم يه تيم ، ساناز و حميد هم يه تيم . حكم بود و قرار شد هر تيمي كه تو هر دست مي بازه يه تيكه از لباسشونو در بيارن . حساب كرديم ديديم هر تيم در مجموع 7 تيكه لباس هم بيشتر نداره . من و حميد يه تي شرت ، ‌يه شلوارك و يه شرت ! نرگس و ساناز هم يه تي شرت ، ‌يه شلوارك ، يه شرت و يه كرست !! يعني تيمي كه در پايان مي بازه لخت لخت بايد بشه ! در مجموع هم هر كي باخت از خونه كه فقط يه اتاق بود بره بيرون تا تيم برنده با هم حال و حولشونو بكنن . بازنده ها وقتي برگشتن تو جلوي اونا با هم حال كنن . شرط خفني بود ولي انقدر مست بوديم و حشري كه هيچي حاليمون نبود . خلاصه سه دست پشت سر هم ما باختيم و شلوار و تي شرت من وتي شرت نرگس پريد . بعد دست چهارم و پنجم رو ما برديم و بلوز و شلوار حميد هم در اومد . هر چي بيشتر بازي ميكرديم بيشتر هيجاني مي شديم . دست ششم رو هم ما باختيم و نرگس شلوارشم در آورد . دست هفتم ما اونارو كت كرديم و چون حاكم كتي بود ، 3 دست حساب مي شد . ساناز پاشد و بلوز و شلوارشو درآورد و بعد از كلي مشورت و تبادل نظر حميد پاشد و شرتشو درآورد . كيرش از مال من دراز تر بود و سياه تر ولي مال من كلفت تراز مال اون بود . وقتي حميد داشت مي نشست ساناز با خنده گفت :- تا حالا انقدر گونده نشده بود ! سعي كن اينارو ببريم كه حيفه من اينو امشب از دست بدم .حالا ديگه شده بوديم 5-4 به نفع ما . دست بعدي هم ما برديم و ساناز با كلي ادا و اطوار پاشد كه كرستشو باز كنه . ولي قبل از اين كار گفت حداقل يه آهنگ بذارين كه با رقص لخت شم . آهنگ هم گذاشتيم و ساناز شروع كرد به رقصيدن . موقع رقص زبونش رو جلوي حميد در مي آورد و دور لباش مي ماليد . من كه كاملاً قاط زده بودم ديدم كيرم شده عين بادمجون ! بالاخره ساناز كرستش رو باز كرد و من بيشتر حشري شدم . جداً سينه هاي قشنگي داشت . نوكش صورتي كمرنگ بود . نه سينش و نه نوكش خيلي گونده نبودن ولي معلوم بود از اون سينه هاي نرمه . ساناز هم نشست و يه دستش رو سينش بود و يه دستش به ورقا . اما بر اساس قانون نانوشته حكم كه ميگه دست شش سنگينه ، ما دست بعدي رو تا مرز كتي هم رفتيم ولي كت نشديم و شديم 6-5 به نفع ما. اگه كت مي شديم كل بازي رو باخته بوديم و ديگه كارمون تموم بود . براي مجازاتمون بعد از كلي مشورت قرار شد نرگس كرستشو دربياره تا جفتمون با شرت بمونيم.همين هم شد و دست بعد شروع كرديم . تو دست بعد ، 5 دست ما گرفته بوديم و 6 دست اونا كه حميد يه بازي اشتباه كرد و ما دو دست پشت سر هم گرفتيم و كل بازي رو برديم . منم به شوخي به حميد گفتم :- شرت خانومتو جلوي ما در آوردي !ساناز پاشد و برعكسِ كرستش ، تو يه چشم به هم زدن شرتشو كشيد پائين ! همون طور كه حدس ميزدم مورچه روكسش ، بكس و باد ميكرد ! به هر حال با شوهرش اومده بود شمال ديگه ! بعد اونا كه حالشون هم گرفته شده بود لباساشون رو پوشيدن كه برن بيرون تا ما با هم حال كنيم . ولي خانوما يهو تصميم گرفتن كه همون جا و جلوي هم با شوهراشون حال كنن . فقط شد قرار ما كه برنده بوديم بريم زير ملافه ولي اونا حق نداشتن خودشونو بپوشونن . انقدر مست بودم كه از اون لحظات چيز زيادي يادم نيست فقط نگاه هاي شهوت انگيز و لوند ساناز به همراه صداي آه و اوهش كه با هر كدومش بعداً چند بار جلق زدم از خاطرم نرفته . جالب اين جاست كه هيچكدوم از ما هم راجع به اين مسأله بعدا ً با هم حرف نزديم . اما اصل ماجرا مربوط ميشه به دوهفته پيش كه حميد رفته بود مأموريت 3 روزه و روز سوم ساناز اومده بود خونه ما . صبح كه من سر كار بودم ظاهراً نرگس و ساناز با هم رفته بودن تجريش براي خريد . شب كه من اومدم خونه ساناز داشت حاضر مي شد كه بره كرج ، چون حميد نصفه شب بر مي گشت . نرگس با ديدن من خوشحال شد و گفت كه سانازو برسونم كرج . منم قبول كردم وگفتم كه نرگس هم بره حاضر شه ولي نرگس كه پريود هم شده بود گفت ترجيح ميده كه زودتر بخوابه .منم با ساناز راهي كرج شديم . توي راه براي اين كه سكوت بشكنه شروع كردم از دوره دانشجوئيمون صحبت كردن . در عين رانندگي و صحبت كردن من به پاهاي تپل ساناز هم زير چشمي نگاه مي كردم . كم كم بحث رو كشوندم به شمال و بازي حكممون . از اون موقع تا حالا 4-5 ماه مي گذشت و كسي راجع به اون شب چيزي نگفته بود . اولش گفتم :- آدم وقتي مست مي كنه كارايي رو كه در حالت طبيعي دوست داره انجام بده ولي روش نميشه ،- مي كنه !- منظورت حكم بازي كردنه ؟!- نه ، خودت بهتر مي دوني منظورم چيه .- يعني تو در حال طبيعي دوست داري لخت بشي ؟- نه . فكر هم نمي كنم اون شب كسي خودش دلش مي خواست كه لخت بشه ، بلكه فكر كنم هممون مي خواستيم لخت همديگرو ببينيم .- نمي دونم والا.- ببين اين يه حس طبيعيه كه آدم كسايي رو كه ميشناسه بخواد از همه چيزشون آگاه بشه .خلاصه با زبون بي زبوني بهش مي خواستم بفهمونم كه چه احساسي نسبت بهش دارم . وقتي رسيديم كرج ساعت 9 شب بود و حميد هم قرار بود حول و حوش 2-3 نصفه شب برسه . من كه كيرم بد جوري به گزگز افتاده بود دنبال يه بهونه ميگشتم كه برم بالا تا شايد بتونم ساناز رو هم حشري كنم و ترتيبشو بدم . نزديكاي خونشون كه رسيديم براي اينكه برم توي خونشون ، گفتم :- كاشكي يه جوري به نرگس خبر بدم كه رسيديم كرج و تا يكي دو ساعت ديگه من مي رسم خونه .- آره ، اينجوري نرگسم از نگراني در مياد . من بهش زنگ مي زنم و ميگم . تو هم زودتر برو . ببخشيد كه مزاحمت شدم .من كه تيرم به سنگ خورده بود با لحن ساختگي گفتم :- خواهش مي كنم اين چه حرفيه !ساناز پياده شد و رفت تو خونشون ، منم راه افتادم برگردم كه يهو يه فكري به كلم زد . زود برگشتم در خونه ساناز اينا و زنگ خونشونو زدم . بعد از چند لحظه ساناز اف اف رو برداشت و گفت :- بله ؟- سلام ، منم . ببخشيد مزاحم شدم . ميشه يه لحظه درو باز كني ؟- خواهش مي كنم ، بفرمايين ...به سرعت رفتم بالا و رسيدم پشت در آپارتمانشون . در نيمه باز بود . در زدم و رفتم تو كه ساناز از تو اتاق خوابشون داد زد :- ببخشيد من الان ميام .- من مزاحم شما نمي شم ، حقيقتش ديدم راه طولانيه گفتم يه دستشويي برم كه با خيال راحت تا تهران رانندگي كنم .- خواهشمي كنم ، اتفاقاً منما گفتم تا هنوز سر حالم يه دوشي بگيرم بهتره ، كه تا لباسامو در آوردم تو زنگ زدي . حالا خوب شد هنوز نرفته بودم تو حموم .من كه ديدم همه چي داره جور ميشه گفتم :- پس تو رو خدا تو كارتو بكن منم ميرم دستشويي و بعد هم در رو مي بندم و ميرم .خلاصه از ساناز كه ظاهراً هنوز لخت بود واز توي اتاق خواب حرف مي زد اصرار و از من انكار ، تا اينكه بالاخره قرار شد اول من برم تو دستشويي كه ساناز هم بتونه از جلوي در دستشويي رد بشه و بره تو حموم.من كه اولش اصلاً نيازي به دستشويي نداشتم وقتي پامو گذاشتم تو دستشويي ديدم مثانم داره مي تركه ! خلاصه كارمو كردم و گفتم :- رفتي يا نه ؟ديدم صدايي نيومد اين دفعه با صداي بلند داد زدم :- ساناز رفتي حموم ؟اونم داد زد :- آره تو حمومم .در رو باز كردم و از دستشويي اومدم بيرون ، در حموم درست بغل در دستشويي بود . وقتي اومدم بيرون ديگه صداي آب هم مي اومد .گفتم :- من رفتم ، در حموم رو قفل كن چون من نمي تونم در خونه رو قفل كنم .- قفل اينم خرابه . مهم نيست ما هيچوقت در خونه رو قفل نمي كنيم .دلم مي خواست بحث رو دوباره به سكس برسونم واسه همين گفتم :- داري خودتو آماده مي كني براي حكم بازي كردن با حميد !؟- چي ؟- گفتم امشب مي خواي با حميد حكم بازي كني ؟با خنده گفت :- تو برو فكر خودت باش كه امشب فقط مي توني فال بگيري !- چرا ؟- آخه نرگس فصل گلابگيريش شروع شده !- آهان . تو كي گلاب گيري مي كني ؟و بلافاصله در حموم رو با دقت و به آرومي باز كردم . ساناز داد زد :- 20 روز ديگه ، چون تازه تموم شده !وقتي جملش تموم شد من تو حموم بودم و اونم رو به دوش و پشت به در داشت موهاشو خيس مي كرد . با صداي آروم گفتم :- حالا چرا داد ميزني ؟ساناز يه جيغ كشيد و همون طور پشت به من گفت :- پارسا تورو خدا برو بيرون !- اگه مي خواستم برم بيرون كه ديگه تو نمي اومدم !- خجالت بكش ، به نرگس مي گما !من كه حسابي حشري شده بودم گفتم :- تو به حرفاي من گوش كن ، اگه بعدش گفتي برو بيرون ، مي رم !- تو اول برو بيرون !- ببين من الان تقريباً 7-8 ساله كه تو كف توام و مطمئنم كه تو هم اينو حس كردي . حالا هم خيلي صاف و پوس كنده ميگم ، ميخوام باهات حال كنم . اگر هم بگي نه مطمئن باش هيچ وقت ديگه مزاحمت نمي شم .بعد سكوت طولاني بين ما حاكم شد تا اينكه ساناز برگشت رو به من گفت :- دوستت دارم ! از همون اول هم دوستت داشتم ولي روزي كه نرگس از عشقش نسبت به تو برام گفت اين راز براي هميشه تو دلم موند تا همين الان !شاخ درآورده بودم ، اصلاً نمي دونستم كه چي كار بايد بكنم . در حالي كه ساناز لخت لخت جلوم وايساده بود و مي گفت دوستت دارم ، من هاج و واج فقط نگاش مي كردم . بعد از چند لحظه رفتم جلو و آروم بغلش كردم . اما بالاخره به خودم اومدم و گفتم :- راجع به چيزي كه فقط مي تونه باعث ناراحتيمون بشه حرف نزنيم بهتره . الان تو شوهر داري داري و منم زن دارم و هر دومون هم زندگي خوبي داريم . پس همين كه بدونيم همديگرو دوست داريم كافيه . حالا هم اگه مي خواي من فقط مي تونم از لحاظ جسمي ارضات كنم . اگر هم نه مطمئن باش رابطه ما هيچ تغييري نمي كنه .چيزي نگفت و منم برگشتم برم از حموم بيرون كه از پشت دوتا دستشو گذاشت رو كيرم و از رو شلوار با كير من بازي كرد و منم كم كم لباسامو درآوردم و با هم رفتيم زير دوش . با همديگر قشنگ ور رفتيم و بعد از چند دقيقه لب گرفتن اومديم بيرون . تنش واقعاً قشنگ بود فقط يه خورده شكمش بيرون زده بود . با هم رفتيم تو اتاق خوابشون و من رفتم سراغ كسش . بر عكس اون دفعه كه تو شمال كسش رو ديده بودم و اصلاً پشم نداشت ، اين بار يه مقدار مو داشت . شروع كردم به ليسيدنش و اول دور و ور كسش رو خوب ليسيدم تا حشري ترش كنم بعد برم سراغ كسش . تو اين مدت ساناز هيچ عكس العمل خاصي انجام نمي داد، اما وقتي زبونم رو بردم رو كسش ، يه آه نصف و نيمه كشيد . كم كم احساس كردم داره حشري ميشه . در حال ليسيدنش همش به دوره دانشجوئيمون و آرزوي چنين روزي فكر مي كردم كه يهو احساس كردم صداي آه و اوه ساناز توي خونه پيچيده و با دستاش داره سرمو به عقب هل ميده . فهميدم داره ارضا ميشه ولي نمي خواد الان ارضا بشه . سرم رو بردم كنار ، ساناز پاشد و بهم گفت بخوابم . منم خوابيدم و اون اومد سر و ته رو من قرار گرفت و شروع كرد با كير من ور رفتن . كيرم راست راست شده بوده بود ، اونم هي كيرمو مي ليسيد و با تخممام ور مي رفت . بعد كسش رو كاملاً مقابل دهن من قرار داد بالا و پائين كرد . گفتم :- دوباره بليسم ؟- بخورش !مثل اين كه خيلي حالي به حالي شده بود . به محض اين كه شروع كردم به خوردن كسش ، اونم كير منو كرد تو دهنش . بعد از چند دقيقه احساس كردم كم كم ديگه آبم داره مياد . بهش گفتم :- نمي خواي بخوابي رو تخت .با مالش كسش به صورتم فهميدم مي خواد ادامه بده . دوباره گفتم :- الان آبم ميادا !هيچي نگفت و با حرص بيشتري به ساك زدنش ادامه داد و بعد چند لحظه لذت وصف نشدني هميشگي سراسر وجودمو گرفت و آبم اومد . ساناز هم بدون اين كه كيرم رو از تو دهنش در بياره تمام آب منو خورد و بدن خودش هم بلافاصله شروع كرد به لرزيدن و جيغي كشيد و آروم روي من افتاد . در حالي كه بي جون روي هم افتاده بوديم پرسيدم ساعت چنده ؟ گفت كنارته . برگشتم و ديدم يه ربع به دهه! و من بايد يه ربع ديگه تهران باشم . پيش خودم گفتم كه يا مي گم تو اتوبان تصادف شده بود و ترافيك بود و يا ميگم ماشين خراب شده بود . تو اين فكر وخيالا بودم كه ديدم ساناز دوباره داره كير منو ميخوره و با تخممام ور ميره . تا يه ذره كيرم سفت شد ، پاشد و رو به سقف دراز كشيد و لاي پاشو باز كرد . منم مثل خودش بدون يه كلمه حرف زدن چرخيدم و افتادم روش . با اولين فشار به راحتي كيرم رفت تو كسش ، چون هم اون و هم من كاملاً لزج شده بوديم . احساس عجيبي داشتم . هم احساس خيانت و هم احساس به آرزو رسيدن . در حال دادن چنان به من نگاه مي كرد كه باعث مي شد بيشتر حشري بشم . كم كم صداشم دوباره دراومد و اونم حشري شد . دلم نمي خواست زود تموم بشه براي همين كيرمو در آوردم و ساناز رو برگردوندم و شروع كردم با كونش ور رفتن . بعد كير لزجمو گذاشتم رو سوراخ كونش و چند بار فشار دادم تا ذره ذره بره تو كونش . سرش كه رفت با چند بار تلمبه زدن تمام كيرم تو كونش بود با هر ضربه من كون ساناز مي لرزيد . صداي آه و اوهش به آخ و واي و پاره شدم تبديل شده بود ولي هردومون داشتيم لذت مي برديم . بعد ساناز گفت دوباره از جلو بكن . منم ساناز بر گردوندم و هردومون يه وري دراز كشيديم و كردن رو ادامه دادم . در حال كردنش سينه هاي نرمشو مي ماليدم و لذت مي بردم . بالاخره سر و صداي منم بلند شد . تا اومدم خودمو كنار بكشم ساناز گفت :- مي خوام ازت بچه دار شم !- خل شدي ؟- نترس به اسم تو تمومش نمي كنم .- آخه چه جوري مي خواي به حميد بگي حامله شدي ؟- نگران نباش ، قرص مي خورم و ميگم بريزه توم ولي بعدش ميگم قرصه اثر نكرده !- باور ميكنه ؟- وقتي بچه بياد مجبوره باور كنه !با ترديد در حالي كه كيرم دوباره شل شده بود كردنمو ادامه دادم و پرسيدم تو مي توني بازم به ارگاسم برسي ؟‌ گفت تا سه بار هم امتحان كردم ! با شدت بيشتري به كردن ادامه دادم ولي خودمو نگه داشتم تا اونم به ارگاسم برسه . تا ديدم تن صداش داره عوض ميشه منم كيرمو منقبض كردم و آبمو ريختم تو كسش. خيلي بهم چسبيد چون من هميشه يا با كاندوم نرگس رو مي كردم و يا اين كه موقع اومدن آبم ، كيرمو مي كشيدم بيرون . بعد چند دقيقه پاشدم و ساعت رو نگاه كردم . 30/10 بود . سريع لباسامو پوشيدم و راه افتادم . 15/11 رسيدم خونه و ديدم نرگس با نگراني منتظر منه . تا منو ديد گفت :- هيچ معلوم هست تو كجايي ؟- بابا اين لعنتي بازم خراب شده بود . كلي كنار جاده معطل شدم و آخرشم 20 هزار تومن پياده شدم تا اين امداد خودروها اومدن درستش كردن .از اون روز تا حالا نگرانم كه ساناز بچه دار ميشه يا نه . فقط مي دونم همون شب ساناز يقه حميد رو گرفته كه با هم مشروب بخورن . بعد انقدر بهش مشروب داده كه مست كرده و بعد هم با هم سكس داشتن و ساناز هم برنامشو پياده كرده . خدا كنه گندش در نياد

داستان شماره ۳

داستان شماره ۳

تو شركت بودم داشتم آماده مي شدم واسه رفتن به خونه كه ساسان زنگ زد گفت كجايي بابا؟ مهمون برام اومده از آمريكا اينقدر ازت تعريف كردم كه گرفته بايد همين حالا ببينمش آماده باش ميام دنبالت در ضمن به مامان گفتم مهمون دارم به خانواده بگو شام مهمون مايي!خلاصه اومد و سوار شديم ( الته بگم ساسان رو خيلي وقت بود مي شناختم و خداييش سكس باهاش نداشتم كلا من ادم اهل سكس نيستم ولي خوب بدم نمياد )بابك خان و همونجا ملاقات كرديم يه پسر هيكل دار و خوش زبون . از اونايي كه تا يه جنس لطيف رو ميديد زود مي خواست مخشو بزنه. بهش گفتم بابك خان نمي خاد با اين حرفا مخ منو بزني ما گوشمون از اين حرفا پره. خنديد گفت ساسان گفته بود افروز دختر زبون درازيه. خلاصه رفتيم خونه ساسان اينا. مامانش نبود گفتم پس مامانت؟ گفت رفته بيرون. خوب مانتو و روسريمو در اوردمو نشستم رو مبل ساسان هم تلويزيون رو روشن كرد يه فيلم سوپر گذاشته بود كه مرداي 40-50 ساله داشتن دختراي 10 –11 ساله رو مي كردن يه پير مرده كيرشو به زور كرده بود دهن دختره بيجاره داشت بالا ميورد خيلي دلم براش سوخت.خلاصه بابك رفت حموم گفت شماها نميان گفتم من ظهري حموم بودم لخت اومد بيرون ساسان گفت افروز با هر دو ما راحتي؟ گفتم آره منظور؟گفت مي خوايم حال كنيم با هم تكي يا دونفري؟ تودلم گفتم بد نيست دو نفري تجربه كنم اينهمه تو فيلم ديدم. خلاصه هر دوشون لخت لخت شدن ساسان سبزه و هيكلي و بابك هم سرخ وسفيد و هيكلي كلا من مرداي هيكلدار رو خيلي دوست دارم چون خودم هيكلم ورزشكاريه. هر دوشون اومدن طرفم.من وسط ايستاده بودم و اونا از هر دو طرف خودشونو مي مالوندن به من.هر كدوم يكي از سينه هامو فشار ميداد يكي گردنمو ليس ميزد و اون يكي ازم لب مي گرفت. خودم كم كم داشتم شلوارمو پايين مي كشيدم حالا ديگه يه سوتين و شورت مشكي تنم بود با موهاي فر و بلند و قهوه اي روشن (واي چه تاپ بودم ههههههه)منو هل دادن رو مبل جوري كه كله ام خورد به ديوار اشكم دراومد. كير شون حسابي شق شده بودساسان پايين پام بود از نوك انگشتام مي ليسيد ميومد بالا. بابك هم صورتمو گرفته بود تو دستاشو لبامو مي خورد . كير بابك دم دستم بود داشتم با دستام مي مالوندمش بابك با دندوناش سوتينمو مي كشيد ساسان هم شورتو با دندوناش مي كشيد پايين. كم كم لخت لختم كردن. بابك يه سينه مو مي خورد ساسان اون يكي رو . منم تو حال خودم بودم با دستام موهاشونو مي كشيدمو نازشون مي كردم به سينه ام فشار شون ميدادم. كم كم آه و ناله ام بلند شد. بابك مي گفت جون جون ..جيگرتو برم …عزيز دلم. بابك رفته بود پايين پاهامو باز مي كرد و سرش لاي پام گم شده بود و با حرص و ولع كسم مي خورد . آه و ناله و واي واي من بلندتر شده بود .ساسان اومد بالا تر روي زمين دراز كشيده بوديم ساسان كيرشو گذاشت لاي سينه هام و فشار ميداد و عقب و جلومي رفت. چشماشو بسته بود و فقط آه و ناله ميكرد همه مون نفسامون تند شده بودبابك داشت كسمو مي خورد.خيلي لذت داشت برام زير بدن ساسان و بابك داشتم مثه كرم لول مي خوردم.بابك كاندوم گذاشت و يواش يواش كيرشو گذاشت در كسم و خيلي آروم كرد توش و هي جلو عقب مي كرد يه ذره درد داشت بعد از مدتي صداي فرياد بابك بلند شد -ديوونه . ديوونه ام كردي كه يهو احساس كردم كيرش تو كسم مثه نبض ميزنه وبابك بي حال افتاد رو پاهام.ساسان همينطور داشت با سينه هام ور مي رفت كير بابك كه اصلا نمي خوابيد جاشو با ساسان عوض كرد حالا بابك دو تا سينه هامو گرفته بود تو دستاش و مي خورد با زبونش ليس مي زد و ساسانم داشت كسم و مي خورد و زبونش و مي كرد تو كسم . من واقعا لذت مي بردم چنگ مي زدم تو موهام و آه و ناله مي كردم. ساسان كيرشو مي مالوند در كسم گفت بابك بيا كس شو واكن كيرمو بذارم تو كسش. بابك هم اومد پايين ساسان كيرشو گذاشت تو كسم يه ذره سخت ولي خوشم اومد .همينطوري كه ساسان عقب جلو ميرفت بابك هم كس من و بيضه هاي ساسانو مي ليسيد واي ساسان داشت ديوونه ميشد داد ميزد. كه يهو بي حال شد . هر دو نسشتن رو مبل رفتم پايين پاشون كيرشونو گرفتم تو دستم يه ليس از اين يه ليس از اون ..هاممممم چه حالي داشت يه كير سيا يه كير سفيد هههههه با اون چشمام نيگاشون مي كردم وقتي كه كيرشونو مي كردم تو دهنم لبام غنچه ميشد يه چشمك زدم بهشون. گفتم مي خوام از هم لب بگيرين شما دوتا. گفتن نمي شه لوس نشو گفتم پس منم واستون ساك نميزنم! خلاصه به زور راضي شدن اونام از هم لب مي گرفتن منم يه ليوان شراب سرخ انگور ريختم رو كيرشون و مي خوردم و حتي تخماشونم و ليس ميزدم زير تخماشونو با زبون مي ليسيدم دوباره وحشي شدن .من ارضا نشده بودم ولي اونا دوبار ارضا شده بودن با يه حالت وحشيانه منو پرت كردن رو تخت گفتن بايد ارضا بشي.هر دو افتادن به جون من بابك كسمو مي خورد و انگشتشو كرده بود توش و چوچوله امو ليس ميزد ساسانم سينه هامو مي خورد و باز بونش نوكش ميليسيد. ديگه داشتم ديوونه مي شد . داد ميزدم ولم كنين كشتين منو واي ديوونه ها …واي بسه بسه دارم ميشم اونا اصلا به حرفم گوش نميدادن به كارشون ادامه ميدادن دادميزدم بابك بخور ليس بزن ساسان بكن منو سر بابك رو با پام فشار ميدادم ساسان رو با دستام محكم چسبيده بودم انگشتم و كردم تو دهنم و مي مكيدمش تا يه ربع من فقط داد ميزدم اونا دو تا وحشي تموم تنمو مي خوردن بي حال شدم ساسان و بابك داد زدن هورااااو هردوش بغلم كردن مي بوسيدن منو خداييش خيلي باحال بود واسه من كه با هر مردي سكس بهم نمي چسبه … فرستنده شهناز

داستان شماره۲

داستان شماره۲

دوباره کليد نداشتم و کسی هم خونه نبود! داستان هميشگی. با اين تفاوت که بارون ميومد و عين دوش هم ميومد. رو پله های طرف کوچه نشستم سيگار را به زور روشن کردم. سيگار خيس تو اون هوا مزه پهن می داد ولی گرمم می کرد. مغنعه به کله ام چسبيده بود لباسها و روپوش مدرسه ام هم به تنم. از اين حالت متنفرم. عين وقتيه که آدم از حموم مياد بيرون و پرده خيس حموم به تنش می چسبه! هواتيره بود هيچکس تو خيابون نبود. دلم می خواست بزنم زير گريه! نوک پستانهام از سرما برجسته شده بود و از سرما می سوخت. هر چی به خودم تلقين می کردم تا سرما رو يادم بره نمی تونستم.- شما دوباره کليد ندارين؟ ( بی حال نگاهش کردم. پسر همسايمون بود! تازه همسايه شده بوديم. سيگارو تو مشتم فشار دادم!!! )خنديد. - از کی قايمش می کنيد. هر روز می بينمتون. قبل از اينکه برين تو خونه سيگار می کشين!!!با صورت خيس از بارون نگاهش کردم. از نوک مژه هام آب می چکيد. خشک و تميز با چتر! ايستاده بود و موعظه می کرد.گفت : ببخشيد. می خواستم بگم به اندازه کافی خيس شدين. نمی خواين بياين خونه ما خشک شين! بدون تعارف پا شدم. کنار شومينه می لرزيدم. سرما تو پوست و استخونم رفته بود. گفت: براتون لباس می آرم. يک تی شرت آورد. احتمالا مال خودش بود. همونطور که می لرزيدم پا شدم . فوری از اتاق رفت بيرون. لباسامو در آوردن . تمامشونو. حتی لباس زيرامو. همه خيس بودن. نشستم کنار شومينه! تی شرت برام بلند و بزرگ بود. پاهامو جمع کردم زير تی شرت!!!و به مبل تکيه کردم. کم کم حالم بهتر می شد. اومد تو اتاق. برام چای آورده بود و ويسکی. بازم خنديد. - گفتم شايد الکل دوست نداشته باشی. ولی خوب تاثيرش بيشتر از چايه! خيلی خونسرد ليوان ويسکی را بالا انداختم! يک گرمای سکر آور توی رگام دويد. خوابم گرفته بود. کنارم نشسته بود. بهش تکيه کردم. تکون خورد ولی بعد بغلشو باز کرد. تو بغلش جا گرفتم. خيلی حالت خوبی بود. سرمو نوازش می کرد. اوه خدايا حس فوق العاده ای بود. صدای قلبشو می شنيدم. شايد بشه اسمشو حس بودن گذاشت. دستشو آروم آورد به سمت پاهام. خودمو با لذت جمع کردم. دوباره رو موهام دست کشيد. آروم سرمو بوسيد. همينطور رو تنم دست می کشيد. خوابم برد!!!چشمامو که باز کردم همه جا تاريک بود. تکون خوردم. اونم با تکونم از خواب بيدار شد!! اونم خوابش برده بود؟!!!!خنديد. - چرت خوبی بود هان؟ دستشو گرفتم ساعتشو نگاه کردم. حسابی دير شده بود. بلند شدم. بدون توجه بهش. تی شرتو عوض کردم و لباسامو که کمو بيش خشک شده بودن دوباره پوشيدم!!! اصلا نگاهش نکردم تا ببينم اونم منو تماشا کرده يانه! بعد خيلی رسمی گفتم. - ممنون ديگه بايد زحمتو کم کنمبالاخره کليد دار شده بودم. درست فردای همون روز. ظهر با خوشحالی کليد انداختم درو باز کنم. زد رو شونم - خانم کليد دار شدين ديگه محل آشناها نمی ذارين. خنديدم. - ميائی نهار با هم باشيم؟- نهار واقعی يا الکی؟- یعنی چی؟-يعنی اگه ساندويچه؛ نون پنيره يا پيتزا است نه! ولی اگه برنجه آره!- ( خنديد ) مامانم قبل از اينکه بره کلی خورشت درست کرد. حيونکی دو روز قبل از مسافرتش همش در حال پخت و پز بود! پلو هم خودم درست کردم. آره بيا با هم می خوريم. خوشحال و خندون وارد خونه اشون شدم و اين شد سر آغاز دوستی من و رامين. پدر و مادرش برای زايمان خواهرش رفته بودن آمريکا . هر شب بهش زنگ می زدن. کمی به روابط خانوادگی اشون حسوديم می شد به هم خيلی نزديک بودن. خودش کار و دوره پايانی را با هم می گذروند. با برادر بزرگم يک دانشگاه بود. کاملا اونو می شناخت ولی هيچوقت چيزی ازش نمی گفت. برنامه روزانه من همه روزه بعد از مدرسه؛ رفتن به خونه اونا؛ خوردن نهار با اون. تعريف شيطونيهای مدرسه. انجام تکاليف با هم. نزديکای شب برمی گشتم خونه! خانواده ام از اينکه من خوشحال بودم خوشحال بودن. نمره هام خوب بود؛ مدرسه هم شکايتی ازم نداشت. پس حالم خوب بود. هيچکس ازم نمی پرسيد چرا اين دوست صميمی ات هيچوقت خونه ما نمياد. رامينو خيلی دوست داشتم. مهربون بود. يک دوست فوق العاده. تنها غصه زندگيم روزهای پنجشنبه و جمعه بود. که بايد خونه ميموندم. و ديگه فکر برگشت پدر و مادرش و اينکه روابط محدود می شه. دو ماهی از دوستيمون گذشته بود. روز چهارشنبه. بهم گفت: فردا ميائی شبم بمونی. کلی ذوق کردم. بهانه برای خانواده؟ اصلا کار سختی نبود. امتحان دارم. شما مهمون دارين. پس شب خونه نميام. فردا شب اونجا بودم. پيراهن خونمو برده بودم. کلی ذوق و شوق داشتم. بعد از خوردن نهار و انجام تکاليف مدرسه و اتمام وراجيهای من نشستيم پای برنامه های مزخرف تلويزيون. من راحت خودمو جا دادم تو بغلش. (( مزه اولين بار تو بغلش نشستن هنوز يادم نرفته بود ))خنديد و گفت : کی گفت بفرما؟ کمی خجالت کشيدم ولی با خنده گفتم خودم!!!گفت: خودت کی هستی؟نگاش کردم چشماش می خنديد؛ برق می زد. تو چشماش خودمو چندين هزار تا می ديدم. تو اون چندين هزارتا گم شده بودم. گفت: به چی خيره شدی؟ گفتم خودمو. تو چشات يک جور ديگه می بينم . بغلم کرد و لباشو گذاشت رو لبام. (( اگه بهشتی باشه من بهشتو ديدم. دلم می خواست بميرم و اون لحظه تا ابد باقی بمونه ))روی پشتم دست می کشيد و موهامو نوازش می کرد. موهام ريخته بود تو صورتم. با دست موهامو زد کنار. گونه امو نوازش کرد. چشمامو بوسيد. پيشونی امو بوسيد. من اصلا حرکت نمی کردم. فقط با تمام وجودم لذت می بردم. می بوسيد و می بوسيد با مکث. لبامو. گردنمو. و پيشونيمو. حل می شدم. تو وجودش. روحم با روحش داشت قاطی می شد. دوستش داشتم. عاشقش بودم. محکم منو به خودش فشار داد. استخونام داشت با استخوناش داشت يکی می شد. دستشو از زير پيراهنم برد روی پام. پامو نوازش می کرد. دستشو بالا مياورد. ولی تمايلی به برهنه کردنم نداشت. لذت می بردم. وجودم مورمور می شد. مورمور از عشق. پيراهنمو از بالا پائين کشيد و سينه هامو با سينه بند بيرون آورد. سرمو انداختم پائين. سرمو آورد بالا و شروع کرد بوسيدن چشمام. بالای پستانهامو می بوسيد. بعد پستانهامو از سينه بند در آورد و شروع به بوسه کرد. نمی دونم سينه هام داغ تر بود يا بوسه ها. تماس لبش با سينه هام بخصوص نوک پستانهام وجودمو می لرزوند. مثل آب رو آتيش. مثل برق؟ نمی دونم. شايد يخ روی پوست داغ. بعد از سونا. بخودم می پيچيدم. از لذت از شهوت و از خواستن!بغلم کرد و پيراهنمو از تنم کشيد بيرون. پاهامو دور کمرش حلقه کردم. و به پشت دراز کشيدم. دستشو انداخت دور کمرم و منو کشيد بالا و دوباره بوسه و باز بوسه و بوسه! حرکت آروم دستها روی تيره پشتم. پاهامو منقبض کردم. بدنم را بهم کشيدم. لذتی بالاتر از عشق بازی همراه با عشق؟؟؟ تی شرتشو در آوردم و سرمو رو سينه های مردونش گذاشتم. خودش بلند شد و شلوارشو در آورد. دوباره بغلم کرد. تو بغلش نشستم و پاهامو مجدد دور کمرش حلقه کردم. باهام بازی می کرد و من می خنديدم؛ خودمو لوس می کردم و اون ريز ريز منو می بوسيد.
حسابی راست کرده بود. احساس می کردم داره شورتش پاره می شه. در عين حال خنده ام هم گرفته بود. دستمو بردم توی شرتش. کيرش داغ راست کلفت خوش تراش . رگها برجسته و سرش خيس و احتمالا پرخون و قرمز بود. با دست آروم می مالوندم و به رامين نگاه می کردم. چشماشو بسته بود. لذت می برد ولی خجالت می گشيد. گوشه چشمشو باز کرد ديد دارم نگاه می کنم. از روی خجالت خنديد و منو روی مبل کشيد و خودشو بهم ماليد. با شورت خودشو بهم می ماليد. دوست داشتم باهاش سکس کامل داشته باشم. به ياد موندنی. کيرشو از شورتش درآوردم. و شورت خودمم کنار زدم. خودمو بهش می ماليدم. پاهامو باز کردم. لای پاهامو به کير داغ و خيسش آروم و با لذت می ماليدم. و اون روی تيره پشتم دست می کشيد. شايد دلش می خواست آه بکشه. آخه لباشو گاز می گرفت. چرا از من خجالت می کشيد. مگه دوست داشتنم خجالت داره؟ کاملا آماده بود. می دونستم به زودی ارضا می شه. نمی خواستم اونجوری ارضا بشه. اصلا بايد با هم ارضا می شديم. باهم. بنابراين کيرشو تو دست گرفتم. و روش سعی کردم بشينم. هميشه اين حالت دردناکه برام. ولی اشکال نداشت. درد و لذت قاطی شده بود. ترکيب طبيعت. بايد با هم باشن. تا. هنوز کامل نرفته بود تو. خودمو بيشتر فشار دادم. بازور خودمو نگه داشته بودم. نمی خواستم جيغ بزنم. هلم داد عقب! چشمامو باز کردم. شايد مبهوت و شايد وحشت زده. شوک بدی بود. در ضمن حسابی هم از اين حرکتش بهم فشار اومده و دردم گرفته بود. نگاهش کردم. يکی محکم خوابوند تو گوشم. !!!پريدم عقب. سينه بندمو مرتب کردم. شورتمم و بعد فوری پيراهنمو جلوم گرفتم. شايد تمام اينا يک ثانيه هم طول نکشيد. گفت : چرا بهم نگفته بودی؟گفتم: چيو؟گفت : کثافت من عاشقت بودم اينه جواب محبتهام به تو. اينه جواب يک عشق پاک. لجن؟ من حتی درباره ات با خانواده ام حرف زده بودم. می خواستمت. با تمام وجودم.نمی دونستم از چی حرف می زنه. فرياد زد: نگفته بودی هرزه ای نگفته بودی جنده ای. نگفته بودی دختر نيستیبهش جواب ندادم. بلند شدم. آروم لباسامو پوشيدم. روپوش . مقنعه وسايلمو برداشتم و از خونشون زدم بيرون. صدام نکرد. واينستادم تا نظرش عوض شه. ساعت ۱۱ شب بود. اونقدر عصبی بودم که حتی نمی ترسيدم. خونه هم که نمی تونستم برم. گوشه در خونه امون . اونی که رو به کوچه بن بست بود و حدس می زدم يا اميدوار بودم کسی ازش بيرون نياد کز کردم و خودمو قائم کردم. بايد کلی حواسمو جمع می کردم تا اگه مهمونا از در ميومدن بيرون برم يک گوشه ديگه قائم شم. صدای دلينگ دلينگ تار و دست زدن از تو خونه ميومد. انگار از دور دستا ميومد. بزم داشتن. بزم دل شکسته من؟ گوشه در کز کردم. جمع شده بودم. يک ساعت گذشت. نيم ثانيه به نيم ثانيه به ساعتم نگاه می کردم. همش ۵ ساعت ديگه مونده بعد يکم هوا روشن می شه.
رفتگرا چمعه ها کی خيابونا را جارو می کنن؟با خودم حرف می زدم. اگه يه خاطر رامين سيگارو ترک نکرده بودم. آخ عجب هوس کردما!!!سنگينی سايه بالای سرم. هر چند که توشب سايه ای نيست!!! باعث شد جيغ خفه ای بزنم. گفت : منم بابا. دارم دنبالت می کردم. پاشو بيا تو صبح برو خونه! گفتم لازم نکرده برای من دلسوزی کنيد.دستمو با شدت کشيد گفت: خفه شو. می گم بيا تو تا باز يکی نزدم تو گوشت. بيا برو گمشو تو بهت می گم. مقاومت نکردم. از اين لحنش می ترسيدم. خيلی عوض شده بود. از زمين تا آسمون. همونجوری با لباس نشستم روی مبل. کوله پشتيمو بغل کردم. سرمو گذاشتم رو کوله پشتيم. ياد اينکه چقدر برای اون روز و شب هيجان زده بودم گريمو در می آورد. و شايد دلمو بيشتر می سوزوند.سعی می کرد آرومو خونسرد باشه. و مودب صحبت کنه. ولی صداش از همين کنترل می لرزيد. - چرا بهم نگفته بودی؟حوصله بازی با کلمه ها را نداشتم. گفتم: نپرسيده بودی. - با چند نفر خوابيدی؟- تعدادشو يادم نيست. ساکت شد. - بد جوری باهام بازی کردی. با روحم با احساسم با عشقم. جواب ندادم حتی نگاهشم نکردم. گفت: با توائم حرف بزن. چرا؟ من که دوستت داشتم. من چه بدی بهت کردم؟ من که تمام وجودم مال تو بود. باز هم جواب ندادم. فرياد زد مگه با تو نيستم. لال شدی؟گفتم: حوصله ندارم جوابتو بدم. اصلا جوابی ندارم بهت بدم. حالا ازم چی می خوای؟ می شه برم بخوابم. من خسته ام. تسليم شده بود. - برو تو تخت من بخواب. گفتم نه! همين مبل خوبه. گفت: اينجا جای منه!!!خوابم نمياد. می خوام فيلم نگاه کنم. قيافه تو رو هم نمی خوام ببينم. رفتم تو اتاقش با روپوش مقنعه روی تخت بدون اينکه ملافه را بکشم کنار جمع شدم. کوله پشتيمو بغل کردم.نزديکهای صبح از گرمای بدنش بيدار شدم. کنارم خوابيده بود. ديد چشمامو باز کردم. بغلم کرد. در گوشم گفت: دلت سکس می خواست هوم! بذار بهت نشون بدم برگشتم. صداش غير عادی بود. نگاهش کردم. مست مست بود. کبريت می زديد آتيش می گرفت. چشماش کاسه خون. آهسته و آروم (( البته سعی می کردم )) بهش گفتم: رامين جان! حالا بخواب. منم الان خوابم مياد. باشه سکس برای يک وقت ديگه. صدام می لرزيد. منو به طرف خودش کشيد. از پشت بغلم کرد. دکمه های روپوشمو باز کرد. مغنعه امو در آورد. با موهام بازی می کرد. در گوشم کش دار حرف می زد. صداش ترسناک بود. اصلا مقاومت نمی کردم. پستانهامو محکم فشار داد. گفتم: رامين يواش. درد می گيره. در گوشم گفت: هوم. بايد خوشمزه باشه. برم گردوند بلوزمو زد بالا و شروع کرد سينه هامو گاز زدن. گفتم: رامين؟ بغلم کرد. گفت: احمق. مستم. تو مستی دروغ نمی شه گفت دوستت داشتم. بدبختی اينه هنوزم دوستت دارم. مگه سکس نمی خواستی؟ من که از بقيه اونائی که باهاشون خوابيدی کمتر نيستم. بگذار يک درست و حسابيشو بهت نشون بدم. از اونائی که تا عمر داری يادت نره. گفتم رامين جان. بس کن. بخواب. الان حالت خوب نيست بعدا با هم حرف می زنيم. گفت نه!منو بغل کرد. شروع کرد به بوسيدن. بوی نفسش حالمو بد می کرد. خودمو کشيدم عقب . چيه دوستم نداری. گفتم. بحث اين حرفا نيست الان حالت خوب نيست عزيزم. گفت: خفه شو. من عزيز تو نيستم. گفتم باشه نيستی . منم همه اون چيزائی ام که تو فکر می کنی؟ خوبه؟ الانم می رم خونه؟گفت : نه خير نمی ری. گفتم باشه. بغلم کرد.- ديونه. جنده. دوست دارم. و زد زير گريه.سرشو گرفتم تو بغلم. نوازشش می کردم. گريه مستانه! عين بچه ها شده بود. سرشو بوسيدم. گفت عزيزم. می خوای باور کن می خوای نکن. با تو بهترين لحظه های عمرمو داشتم. دلم خيلی براش سوخت.بی اختيار گفتم: ببخش منو رامين. ببخش. آره شايد بايد بهت می گفتم. شايد نبايد می ذاشتم که دوستم داشته باشی. خوب. ببخش. سرشو بلند کرد. حالتش عوض شده بود. بغلم کرد. - عزيزم. چی به سرت اومد. خنديدم. - هيچی!سرشو بالا گرفتم. به خودم جرات دادم. چشمهای خيسشو بوسيدم. گفت: تو خيلی کوچيکی برای اين کارا! خيلی. دوباره چشماش بارونی شد. بعد خودشو جمع کرد. مستی از سرش پريده بود. سرمو گرفت تو بغلش. گفت : تو منو ببخش. من زياده روی کردم. زياد فرقی با بقيه . مکث کرد. حرفشو خورد. اين بقيه وجودشو داشت داغون می کرد. گفتم: ببين. من نمی تونم از گذشته برات بگم. نمی تونم. يعنی به خدا می خوام ولی. قابل گفتن نيست و . نگذاشت حرفمو ادامه بدم. لباشو گذاشت روی لبم. منو بوسيد. خودمو غرق بوسه هاش کردم. پيراهنمو درآورد. خجالت می کشيدم نگاهش کنم. سرمو بالا گرفت. - کوچولوی من. نگام کن! تا اون موقع جلوی اشکامو گرفته بودم. نمی خواستم بشکنم. اشکها ميومد. چشمهامو بوسيد. گريه نکن خوب. گفتم گريه نمی کنم. گفت می دونم. خنديد. سرشو برد تو سينه ام و شروع به بوسيدن کرد. گفت ببين کبودت کردم. آخی. حالا بوسش می کنم. منم خنديدم. تحريک شده بودم از بوسه هاش نمی دونستم حالا بايد باهاش سکس داشته باشم يا نه! حالت عجيبی بود. رو شکمم را می بوسيد قلغلکم می يومد. رو پشتش دست می کشيدم. بلند شد بلوزشو در آورد. سرمو برد تو بغلش. و من بدنشو غرق بوسه کردم. صدای ضربانهای تند قلبشو به وضوح می شنيدم. بلندم کرد. دوباره صورتمو غرق بويه کرد. بعد شلوارمو در آورد. شلوار خودشم. ولی به محض اينکه شلوارشو در آورد منو فوری بغل کرد. احساس می کردم خجالت می کشه! داغ بود. بدنش. داغ تر هم می شد. نفساش تند و تند تر می شد و من نفسام کند و کندتر. خودشو به من می ماليدو. بعد بغلم کرد. تو بغلش بودم. هيچ کاری نمی کرد. تو بغلش بودم. همين. و چقدر عالی بود. گفت: نمی تونم خودمو نگه دارم. خم شدم. شرتشو زدم کنار. کيرشو گرفتم تو دستم.گفت: نه! جواب ندادم. مقاومت نمی کرد. منم گذاشتم تو دهنم. کاری که هميشه متنفرم. ولی دوستش داشتم. مطمئن بودم . لذت می بره. می خواستم لذت ببره. گذاشتم تو دهنم. اولش خجالت می کشيد. هيچ کاری نمی کرد. تو دهنم می چرخوندم. نگاهش کردم. نگاهم کرد. سرمو فشار داد جلو. خيلی بزرگ بود. تو حلقم رفت. سرفه افتادم. کشيد بيرون. - اذيت شدی خنديدم: نه!بغلم کرد. گذاشت لای پام. آروم خوشو می ماليد. لذت می بردم. با ذره ذره وجودم. گفت: دردت نمياد؟ بکنم تو؟نمی خواستم حرف برنم. صدام می کرد. کوچولوی من. عزيزم. سرمو تکون دادم. - مطمئنی. سرمو تکون دادم. روم خم شد. اول سعی کرد بدون کمک دستش بکنه تو. ولی در می رفت. دردم می گرفت. بادست کيرشو گرفتم گذاشتم رو سوراخ. خودش دستمو گرفت. با فشار کرد تو. درد می گرفت. شايد چون خيس نبودم. شايد چون هيجان زده بودم. شايد چون خجالت می کشيد و شايد چون مطمئن نبودم کارم درسته و هزار تا شايد ديگه. آروم فشار می داد و اين بدتر بود. سرم شديدا درد گرفته بود. چشامو بهم فشار می دادم. اونم نفس نفس می زد. - تنگی! هنوز تنگی. يک لحظه گويا صورتمو ديده بود. - حالت خوبه.آهسته گفتم آره. دردم جزئی ازشه! صورتو بوسيد. - عزيز دلم. خوشگلم. و آروم تکون می خورد. پاهامو کشيد بالا. پاهام کشيده می شد. ماهيچه هام درد می گرفت. تکون خورد. آخم بلند شد. ترسيد. گفتم ببين خواهش می کنم. زود باش. گفت: اگه خوب نيستی بکشم بيرون. گفتم: آه نه! و شروع کرد. نمی خواستم متوقف شه! پشتشو چنگ زدم. آخ بلندی گفت. محکم رختخوابو گرفتم. روم خم شد. بی اختيار شونه اشو محکم گاز زدم. گفت: هی بچه گربه. پدرمو درآوردی. صداش بريده بريده بود. می دونستم داره ارضا می شه. گفت: ارضا می شی؟ گفتم: آه رامين. رامين. ديگه جيغ می زدم. - عزيزم. خوشگلم. بگو. می خواستم بگم دوستش دارم. می خواستم بگم ولی نگفتم. خودمو محکم کشيدم به سمت بالا. ناگهانی بود. دستش ول شد. محکم افتاد روم. آبش با فشار ريخت توم...
خونه که رفتم همه خواب بودن. از اون روز به بعد ديگه از رامين خبری نشد. غرورم اجازه نمی داد که من باهاش تماس بگيرم. پس نگرفتم. فکر می کردم همه چی عاديه. فکر می کردم اونم رفت پهلو دست بقيه. به زودی يادم ميره. ظاهرا هم يادم رفته بود. فقط انگار تو دلم يک خلا گنده ايجاد شده بود. و بالاخره. سر جلسه امتحان بوديم. ناظم بالای سر من بود و راحله سعی می کرد هر جوری شده تقلب کنه! مثل همیشه. تقلب می کردم ولی استرسش منو می کشت. داغ می شدم . خون تو سرم می ریخت و ایندفعه. داشتم خفه می شدم. نفسم بالا نمیومد. داشتم می مردم. یک حالت بدیه. زنده ای ولی زنده نیستی. دو رو برتو می بینی. احساس می کنی نفست گیر کرده و باید کمکش کنی تا بیرون بیاد. اولش سعی می کردم نترسم. ولی بعد. نه. احساسش اینه. مغر داره تهی می شه. چیزائی که یادمه اینه که همه می دویدن. برام اکسیژن آوردن. از دهنی اکسیژن متنفرم بوی مرگ می ده. بعدها راحله گفت: اول فکر کرده من فیلم بازی می کنم تا اون بتونه و تقلب کنه. که البته هم حسابی استفاده کرده بود. اورژانس تهران اومد وبهم آرام بخش زدن و بردنم بیماریستان . خوشحال بودم که دارم از حال می رم. حس کرخت شدن. همه بدن شل می شه. مغز به خلسه می ره. راحله با زرنگی محتویات کیفمو خالی کرده بود. رو ملافه های کثافت بیمارستان دراز کشیده بودم. آرامش مرگ . ولی دوست داشتم تا ابد اونجا بمونم. حالت خوش آرامبخش . ناظممون کم کم کلافه می شد. به هزار جا زنگ زده بود. ساعت ۶ بعد از ظهر بود. همون قدر بهم اهمیت داده بودن که باید. یعنی هیچکس پیداش نشده بود. ناظممون که خوب بیچاره خونه زندگیشو ول کرده بود. نق می زد. مردم نمی گن دخترشون چرا خونه نیومده! آخه این دیگه چه مدلشه. اسم خودشونم می ذارن باشعور از ما بهترون. خنده ام گرفته بود. چشمامو اصلا باز نمی کردم. می خواستم لحنشو لمس کنم عین یک آهنگ دوست داشتنی که توی مغز می کوبن!!!!!!! ساعت ۸ سرو کله پدرم نه چندان سراسیمه پیدا شد ناظممون که تا اون موقع داشت برای همه خط و نشون می کشید با دیدن پدرم جیکش در نیومد دکتر هم اومد. یک پسر جون شاید رزیدنت؟ به پدرم گفت: دخترتون خیلی اعصابش ناراحته! پدرم گفت: بیرون صحبت کنیم! صدای داد پدرم میومد. - تو جوجه به من میگی دخترم چشه؟ این حساسیته! معلوم نیست مدرکتو از کدوم دهاتی گرفتی؟ اونم بالای سرش می گی عصبیه؟ خوبه انقلاب شد شما یک کلمه اعصاب یاد گرفتین. مگه دختر من دختر معمولیه عصبی بشه!!!! داشتم دوباره بهم می ریختم. دوباره. چنگ انداختم روسینه ام. ناظممون ترسید. پدرم هراسون اومد تو. بغلم کرد. - عزیزم من اینجام نترس .اکسیژنو عصبی زدم کنار. نمی دونم چند سال بود تو بغل پدرم نرفته بود. شاید چندین هزار سال. بدنش گرم بود. گرم. شاید اگه یکبار نشونم داد که برام اهمیت قائله همون بار بود. شایدم بیشتر که من ندیدم. دلم می خواست تو همون بغل بمیرم. ولی نمردم. مثل همیشه تصمیمات بعدی بدون سوال از من گرفته شد. پدرم تشخیص داده بود محیط دبیرستان برام آزار دهنده است و تازه به این نتیجه رسیده بود که چرا اصلا برادرام اصرار به تعویض مدرسه داشتن؟ چون آخر سال بود باید بود مدرسه نرم! و متفرقه امتحان بدم! مشکلات تحصیلی هم با معلمهای خصوصی صدرصد بهتر حل می شد. فقط می موند تنها موندن من! که اونهم با ورود پری خانم به زندگی من از لحاظ اونا حل شد. پریچهر خانم ( که راحله حیونکی را کریچهر خانم صدا می زد )۶۰ ساله. چاق با سینه های آویزون. تو خونه چادر گل دار سرش می کرد که بو یاس می داد. موهای خاکستریش بافته از زیر روسریش پیدا بود. چادرشم معمولا دور کمرش بود. باورم نمی شد که آدمهای این شکلی غیر از فیلمها هنوزم باشن. مثل کوکب خانم داستان کوکب خانم را می گم. که سرشیر و تخم مرغ برای مهمونهای ناخوانده اش درست می کرد. اوایل وجود پری خانم مزاحمت بود. صبح از خواب پا می شدم بالای سرم نماز می خوند! خیلی دوست داشت منو به راه راست هدایت کنه!!! زیر بالشم. دعا پیدا می کردم. بدتر از همه اینکه با بدبختی سیگار می کشیدم. راحله که میومد خونمون. درو قفل می کردیم. از راحله بدش میومد ولی نتونسته بود خانواده را راضی کنه و پاشو ببره!!! بالاخره یک بار دیگه خسته شدم. خیلی خونسرد نشستم و سیگار کشیدم. چه حرصی می خورد. می گفت برای دختر زشته!!! بی شخصیتی میاره. گناه داره. و بعد هم تهدید که به آقای دکتر (( پدر بنده )) می گم. منم خندیدم و گفتم: منم می گم تو خونمون جنبل و جادو می کنی و دعا زیر متکام می ذاری. از اونوقت دیگه شد عیسی به دین خود و موسی به دین خود. کاری بهم نداست. کاری بهش نداشتم. اونقدر که کتاب خونده بودم خسته شده بودم. روزمرگی و روزمرگی. پایان نا پذيری. ديگه سيگار؛ مشروب و حتی فکر درباره گذشته ها؛ حرفای بی محتوا و دخترونه. نه هيچکدومش دردی را دوا نمی کرد. - خبر خوب ؛ خبر خوب!!! برادر کوچکم پرواز کنان کارت بدست وارد اتاقم شد. - هی عروسی پلو خوری. - از کی تا حالا مهمونی و مفت خوری تو خونه ما خبر جديد و قابل بحثی بود؟ با آواز خوندنای مصنوعی اش کم کم داشتم متوجه می شدم که حتما نقشه ای داره. بی اختيار گفتم : نه!گفت: من که هنوز هيچی نگفتم دختر نطفه اتو با نه بستن؟ گفتم: چيه باز خانمتون وقت همراهيتونو ندارن. شرمنده. آبجی کوچيکتون مريضن!!!منو بغل کرد. خودشو لوس کرد. چند وقته با ما نبودی خره؟ کلمو بوسيد. - حالا ما که به خوش تیپی بعضيا نيستيم!!! (( بعضيا کی بودن خودش می دونست )) ولی حالا با دو تا سيبيل بيای عروسی بده. کلی می خنديد. خنده ام گرفت. آخه هيچکدوم تا يادم ميومد سبيل نداشتن!!!ادامه دا: اه اه دختر کله ات بو گند سیگار می ده. چقدر پول اين بابای بيچارتو دود می کنی؟ پاشدم. داشتم می رفتم حموم خله!!! ته دلم بی خودی می لرزيد. پاهام می لرزيد. گفتم: خوب بابا قر نده! ميام. عروسی کی هست حالا. - نمی شناسی. همساين. همکلاسی خان داداشت. کارتو داد دستم. بعد از رج زدن شعرهای آبگوشتی کارت. باورم نمی شد. اسم رامين بود. حتما يک فاميل ديگه است. نه فاميل رامين بود. بدنم داغ شد. خشک شده بودم. برادرم کنجکاو شده بود. دنبال بهانه می گشتم. در ضمن نمی خواستم شک کنه. شروع کردم با صدای لرزون شعرا رو مسخره خوندن. کلمات کارت زير ذره بين اشک محدب و مقعر می شدن. بالاخره از سر بازش کردم. رفتم زير دوش. اشکای شور قاطی شيرينی آب تهران می شد. داغيش صورتمو می سوزوند. و اين حقيقت که بايد عروسی هم برم تو قلبم سوزن می زد. اين شعر مسخره سعدی تو کله ام بدون توقف تکرار می شد. ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود. آن دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود. تا آخر اون هفته دنبال هزار تا بهانه گشتم تا عروسی نرم. ولی هر دفعه بدتر بود. هر دفعه بيشتر تظاهر به مريضی می کردم مهمونی لازم تر می شدم. چون برای روحيه ام خوب بود. برادر بزرگم گفت: حالا اين روح سرگردانو با خودمون نبريم نمی شه؟ کوچيکه خنديد: مياد چهار تا پسر خوش تیپ می بينه روحش سر جاش مياد. حالم اصلا خوب نبود. می ترسيدم. حالم تو عروسی بهم بخوره. می ترسيدم. بفهمه ضعف دارم. بفهمه عاشقم. چطور تو روی عروس نگاه کنم. خدا کنه زشت باشه. خدا کنه. از اونا باشه. آخ دلم خنک می شه. لباسم ساده بود (( روز بعد تيکه تيکه اش کردم و راهی سطل شد )) ولی آرايش غليظم رو صورت يخ کرده ام ماسيده بود. مثل هميشه دير رفتيم و خوشبختانه ته سالن جا گيرم اومد. و خوشبختانه برادرامم قيد رسم سلام و عليک با عروس و داماد نبودن. عروس و داماد می رقصيدن. خنده ها شلوغی ها. صدای شيطونی بچه ها و صدای مزخرف خواننده برای من مثل موسيقی خسته کننده متن يک فيلم غمناک می موند. برام همه صامت بودن وعروس و داماد متحرک. جماعت محو می شدن و عروس پررنگ. رامين پررنگ تر. نمی فهميدم خوشحاله يا نه! نمی دونستم دوست دارم ناراحت باشه يا خوشحال!!!شايد اگه تکليفم با خودم روشن بود خيلی چيزا حل می شد. برادر بزرگم با ديدن يک دختر خانم خوشکل نا پديد شد. برادر کوچيکه هم مشغول خوردن و مسخره بازی. دلم می خواست بهش بگم خفه شه!!! دلم می خواست وارد يک اتاق تاريک بشم به خودم گلايه کنم. شايدم نه! سرموبذارم رو شونه خدای خودم. و تا ابد اشک بريزم و اونم دلداری می داد. عروسو داماد بين مهمونا می چرخيدن صدای دل بدبخت من بلند و بلند تر می شد. قلبم داشت از دهنم بيرون می زد. مادر رامين از کنارمون گذشت. برادرم سلام کرد. مادر رامين با ديدن من سلام تو دهنش ماسيد. مظلوم سلام کردم. جواب نشنيدم.تو کله ام پتک می کوبيدن. شايد صدای دلم بود که از کله ام ميومد؟چيزی که نبايد بود می شد. عروسو داماد کنار ما بودن. رامين عين کوه يخ به سلامم جواب داد. خانومش. مهربون وآروم دستمو گرفت. نه اشکها نبايد بيان. عروس خوشکله؟ مهربونه! اگه عاشقی بايد خوشحال باشی. من قوی ام. هميشه بودم. حالا بيشتر. لبخند زدم. احمقانه. بچه گانه. ماسک دلقک. بالاخره لبخند بود. رامين که اونم نزده بود. بايد بود برای رامين خوشحال باشم که خانومش مهربونه خانمه. خوب نمی تونستم خوشحال باشم. يعنی من خودخواهم؟ يعنی پست بودم؟ يعنی حسود بودم؟ به بهانه ای کليد و گرفتم. می خواستم تو ماشين گريه کنم. مادر رامين تو حياط بود. عصبی قدم می زد. با ديدنم جلو اومد. آرنجمو محکم گرفت. محکم فشار می داد. دردم گرفته بود. گفت: زندگيشو خراب کردی. حالا هم می خوای عروسی اشو خراب کنی. انگار جريان بی فايده بودبا صداقت گفتم: باور کنيد نمی خواستم بيام ولی. نگذاشت حرفمو بزنم. گفت: الانم می ری خونه. روپوشتو ميارم. بابای رامين می رسونتت. سوئيچ ماشينو دادم بهش. لطفا بدين برادرم. کليدو از دستم کشيد. اون شب حالم بهم خورد. همه چی تقصير بوی عطرای قاطی شده تو عروسی بود. دوست نداشتم ديگه از خونه برم بيرون. خونه رامين اينا ديگه مدتها بود نقطه اميد و آرامش من نبود ولی حالا به نقطه دردناک و شکنجه گاه تبديل شده بود.ديگه می خواستم با خودم کنار بيام. سرنوشت هر کی يکجوره. دخترا تو توجيه همه چی استادن!!! معمولا هم خودشون مقصرن حتی اگه به روی خودشون نيارن و بخوان وانمود کنن که اينطور نيست!!!منم مقصر داستان خودم بودم. شايد اگه بعدش بهش زنگ می زدم اينجوری نمی شد. شايد اگه توضيح می دادم. شايد اگه مقاومت می کردم. شايد و شايد و شايدهائی که هر روز به تعدادشون اضافه هم می شد. تا اينکه زنگ در خونمون به صدا دراومد. چند وقت بعد از عروسی رامين بود. دقيقش ۳۴ روز و . ساعت و دقيقه و ثانيه و پری خانم مشغول نماز بود. بی حال و بداخلاق درو باز کردم. رامين بود. پاهام از هيجان می لرزيد. حالم بد شده بود. ولی بايد مقاوم باشم. انگار که برام هيچوقت جز يک همسايه نبوده!!!رسمی عين يک غريبه سلام و عليک کردم و گفتم تنهام و حال خانمشو پرسيدم. خيلی جدی گفت: بتو ارتباطی نداره حالش چطوره!!!!بدون تعارف تقريبا هلم داد و اومد تو خونه. بغلم کرد و زد زير گريه!!! منم از گريه اون زدم زير گريه. به خاطر خودم گريه می کردم؟ اشکهای تنهايمو قسمت می کردم. عشق اينه؟ اگه اينه خدايا نمی خوام عاشق باشم. اگه هم اين نيست خدايا منو فارغ از هر چی هست کن. خدايا. منو می رونی از خودت. خدايا من از تو جز آغوشت چی خواستم. خدايا. داغ بودم تب دار بود. اشکهامون با هم قاطی شده بود. صورتامونو می سوزوند. قلبمونو لطيف می کرد. بدون هيچ توضيحی اشک می ريختيم. اون چرا اشک می ريخت. اون که از دست نداده بود. به دست آورده بود. داشتم آب می شدم. داشت آب می شد. شايد با هم حل می شديم و اون وقت يکی می شديم. درد شهوت نبود. درد حماقت بود. درد عشق که اينقدر ازش می گن؟ درد تنهائی. عادت؟گفت: چرا با من بازی کردی؟ چرا عروسی امو عزا کردی. داشتم فراموش می کردم. می خواستم فراموش کنم. تو که منو نمی خواستی پس چرا . چرا لعنتی چرا؟؟ درست موقعی که می خواستم دوباره پا شم زمينم زدی. بجای اينکه از خودم دفاع کنم شروع به التماس کردم. - رامينم. عزيزم. اشک نريز خوب نيست. غلط کردم. به خدا مخصوصا اينکارو نکردم. بخدا اتفاقی بود. ديدی که وسطش رفتم. رامينم. بسه تو رو به خدا بسه. - همه چيو ازم گرفتی. روحمو. قلبمو. زندگيمو. عروسيمو. - بس کن رامينم. خانمت چشم به عشقته عشقتو به پای اون بريز . اون زندگيته. چرت می گفت. منم متقابلا چرت می گفتم. اشک می ريخت. اشک می ريختم. صورت خيسمو غرق بوسه می کرد. بی حال تو بغلش بودم. منم چشمای خيسشو می بوسيدم. به همون خدا که عاشق بود و منهم. تو چارچوب در منو کشوند و چسبوند به ديوار. اه کشيدم. منو بوسيد اونقدر تند و تند با عجله. معلوم نبود چشمامو می بوسه؛ صورتمو؛ دهنمو؛ دماغمو!!!من هق هق می کردم و اون خدا خدا. - دلم برات تنگ شده بود دختر. نگفتی رامينو دق مرگ می کنی؟ و من فقط هق هق می کردم. سرمو گذاشتم رو شونش. نوازشم می کرد. - عزيزم. قربونت برم. آروم تر شده بود. تمام انرژيم گرفته شده بود. عين حالتهای بعد از مريضی. بغلم کرد. بردم رو مبل. چشمامو بستم. بايد بود لحظه ها مال من باشه. يکبارم که شده. تصوير پری خانمو از مغزم پاک کردم. بره به جهنم!!! بوسه های گرمش روی گردنم می لرزيد. کم کم حريص می شد. و من آرامش پيدا می کرد. خودمو فراموش. پيراهنمو درآورد. نوازش بال فرشته ها را حس می کردم. برهنه بودم. برهنگی عاشق معناش چيه؟ عاشق روحش برهنه است. عريانی احساسه. تمام وجودمو می بوسيد و می بوئيد. پيراهن خودشم درآورد و بغلم کرد. از تمای دو بدن. لرزه افتادم. ناله کردم. ناله شهوت. لذت. عشق. ناله ؛ ناله است. خودشو بهم می ماليد. شلوارشو تو همين حالت درآورد. خودشو بيشتر و بيشتر بهم می ماليد. می لرزيدم و کش و قوس می اومدم. چند دفعه اين صحنه ها تو خواب تکرار شده بودند؟ چند بار با اشک واقعيت بيدار شده بودم. چند بار روی اين آرزوی خاموش خاکستر اشک ريخته بودم. جيغ خفه ای کشيدم. کرده بود تو. آروم تکون می خورد. بالا و پائينم می کرد و حرکتم می داد. کمرمو گرفته بود و بالا و پائين می برد. عشق و شهوت الاکلنگ بازی می کردند. تو وجودم بود. تو خصوصی ترين جزئی از کل. کمرمو بلند کرد. دوباره آروم و يکنواخت حرکت می کرد. پاهامو جفت کردم. پاهامو بلند کرد و دور کمرش انداخت. دوباره جفت کردم پاهامو. سرم عقب بود. دهنم خشک و نيمه باز بود. لباش رو بدنم می لرزيد و می لرزيد. همون لحظه هائی که بارها آرزوی گذشتنشونو کرده بودمو می خواستم نگه دارم. هيجان تو وجودم می دويد. آه و ناله ها بلند و بلند تر می شد. تا به عرش رسيد. ارضا شده بودیم. چشمهامو که باز کردم. پری خانمو ديدم که نوک پا داشت به اتاقی که ازش اومده بود برمی گشت!!!چيکار کرده بوديم؟؟؟پس خانمش چی؟ قيافه مهربون و دستای گرمش. صورت قشنگ خندونش. از اين تصويری بدتر برای آزار هست؟خودمو کشيدم تا از زيرش بلند شم.- رامين وای برما!!! چيکار کرديم؟؟؟ خانمت. رامين. گفت: می دونه! همه چيو می دونه. نمی تونستم تحملش کنم. بهش گفتم. خودش گفت بيام پيشت. گفت: اگه هنوز دوستم داشته باشی بريم و طلاق بگيريم. بعد من بيامو...تو سرم پتک می کوبيدن. من چقدر خودخواهم و روح اون چقدر بلند. خاک بر سرمن. که اسم زن رومه!!!گفتم يعنی چی؟گفت: يعنی حال و روز منو فهميد. گفتم: رامين. خجالت بکش. پاشو. برو. چشمای يک عاشق چشم به راهته. گفت: من عاشقتم دختر. عشق برام اينجا است. خونسرد و با لبخند گفتم: احمق من عروس هزار نفرم. فکر کردی با تو می مونم؟ خودت می دونی که و زدم زير خنده يکی محکم خوابوند تو گوشم. از گوشه لبم خون دلم زد بيرون. خنديدم. - فکر کردی. من عاشقتم. بس که احمقی!!!لباساشو ساکت پوشيد و رفت.
:

داستان شماره۱

داستان شماره۱
۲۰ساله بودم ودانشجو، اونسال وقتي از دانشگاه اومدم فهميدم داداشم بچه دار شده بهشون سر زدم خيلي خوشحال شد چون ميخواست فردابه مأموريت شهرستان برود از من خواست تا اومدنش خونشون بمونم دفعه اول نبود منم قبول کردم.فقط چون زنداداشم جلوي من روسري سر ميکرد ميدونستم براي شير دادن معذب ميشه. با اينکه مثل خواهر باهاش راحت بودم ولي وقتي شير ميداد يواشکي به سينه هاش نيگا مي کردم که يکي دوبار فهميد دفعه اول بروي خودش نياورد و خودش رو جمع وجور کرد ولي دفعات بعدي اول با چشاش و بعد با لبخند ملايمي سرش رو برگردوند.روز بعد وقتي از خريد اومدم تو اتاق داشت بچه شير ميداد بر عکس هميشه که سرسينه اش رو فقط در مياورد،کاملا دگمه هاي پيراهنش رو باز کرده بود و هردو سينه هاش معلوم بود خيلي دوست داشتم وايسم نگاه کنم ولي روم نشد وزود اومدم بيرون،زنداداش صدام کرد گفت ميشه کمکم کني گفتم چشم.گفت بيا رفتم تو داشت سينه هاش رو ميماليد بچه رو تخت خوابيده بود گفت نميدونم چرا شيرم کم شده گفتم چيکار کنم گفت بيا بنشين نشستم پيشش گفت اين بچه زورش نمي رسه ميتوني محکم مک بزني تا شيرم بياد ودستم رو گرفت ورو سينه اش گذاشت ، انقدر با ناز اينکار رو کرد که فکر نکردم دارم چي کار ميکنم همينطور که سرم رو به سمت سينه اش ميبردم دراز کشيد و من شروع کردم به بوسيدن و ليسيدن سينه هاش .چشاش روبسته بود ويواش يواش شروع کرد به نوازش سر من اول با يه دست سرم رو با يه دست اونيکي سينه اش رو ميماليد کم کم صداش در اومد شروع به ناله و آخ واوخ کرد منم داشتم ديوونه ميشدم نوک سينه هاش رو با زبون تند تند مي ليسيدم بعد ميکردم توي دهنم و محکم مک مي زدم اونقدر مجکم که سرم رو ميگرفت وميکشيد کنار نه من ونه اون همديگر رو نگاه نميکرديم.با اينکه تا اون موقع سکس نداشتم و فقط فيلم ديده بودم همه کارا به خوبي پيش مي رفت يه دفعه نميدونم چي شد که پاشدم وکل لباسام رو در اوردم و بالا سرش وايسادم همينطور که داشت سينه هاش روميماليدچشاش رو باز کرد تقريبا کيرم جلوي صورتش بود يه نگاهي بمن کرد و بدون اونکه چيزي بگه با کمي اخم دستمو گرفت و منو تو بغلش کشيد تو همون حال خيلي خجالت کشيدم و رفتم تو بغلش دوباره با چشاي بسته مشغول همديگه شديم.همونطور که تو بعل هم بوديم و سر و گردن هموميخورديم لباساش رو در اوردم ديگه کاملا لخت لخت بوديم و جايي از تنش نمونده بود که نچلونم با اون خرابکاري که کرده بودم نميدونستم چيکار کنم مثل اينکه خودش فهميده بود چون دستش رو اورد و کيرم رو گرفت و شروع کرد ماليدن به کسش خيلي گرم ومرطوب بود يه دفعه بدنم لرزيد لذت جديدوعجيبي احساس کردم همينطور که داشت ميماليد بي اختيار خودم فشار دادم و کيرم رفت تو اونم جيغ کوچکي زد و منو محکم بغل کرد منم محکم گرفته بودمش و عقب وجلو ميکردم هر دوتامون سر وصدامون در اومده بود خسته شده بودم و خيس عرق ولي نميتونستم شل کنم نيروي عجيبي داشتم ولذت تمام تنم رو گرفته بود نميدونم چي شد که يهو ناخناش رو تو بازوهام فرو کرد وچندتا جيغ با ناله قاطي کشيد وشل شد ولي من همينطور داشتم تلمبه ميزدم که يه دفعه احساس کردم داره آبم مياد نميدونم از کجا فهميد با بي حالي گفت نريزي تو منم زود کشيدم بيرون وهنوز يکي دو بار نزده بودم که آبم اومد وريخت رو تنش تا خالا اينفدر آبم نيومده بود کاملا بي حس شده بودم کنارش دراز کشيدمبعد از چند لحظه روم کردم طرفش ديدم داره منو نگاه ميکنه تو چشام نگاه مهربوني کرد ويه لب حسابي و طولاني ..بعد پاشد و نشست رو پاهام به کيرم نگاه کرد ويواش يواش اونو که حالا کوچولو شده بود دستمالي کرد بريده بريده و بدون اينکه تو صورتم نگاه کنه گفت تا حالا اينکارو نکردم حتي واسه داداشت بدم ميومد يه دفعه تو چشام نگاه کرد و با خنده گفت ولي تو خيلي حال دادي باشه و سرش رو برد پائين و آروم آروم با بوسيدن وماليدن به صورتش شروع کرد، کم کم کرد تو دهنش يواش يواش کيرم بلند ميشد و اونم راحتتر شده بود وبا اشتياق کاملا ميکرد تو دهنش احساس کردم مثل اول آمادگي دارم سرش رو به زور از رو کيرم جدا کردم و کشيدمش تو بغلم وبراي اينکه تشکر کنم بوسيدمش دوباره شروع کردم به ماليدن وبوسيدنش ا لبته ايندفعه با چشم باز و توچشاش نگاه ميکردم اونم همينطور نگاه مهربوني داشت بعد از کلي ماليدن وبوسيدن پا شد رو کيرم نشست و با دستش اونو تو کسش کرد و اول يواش وبعد تند تر بالا وپائين کرد من شروع کردم به ماليدن سينه ها ش با هر دودست و مستفيم تو چشاش نکاه ميکردم اونم با جشايي که به زور باز ميشد و کاملا خمار بود با يه تبسم مليح به من نيگاه ميکرد بعد از مدتي انگار خسته شد حوابيد رو من وشروع کرد به نوازش وبوسيدن سينه هاي من و رو تنم وول ميخورد بوسيدمش و از رو خودم کشيدمش کنارو رفتم پشتش و همونجوري که تو فيلم ديده بودم از عقب شروع کردم البته با کمک خودش راهش رو پيدا کردم و کردم تو کسش عجب لذتي، خيلي زود از حال طبيعي خارج شدم و آخ واوخم در اومد دوباره خيس عرق شدم وداشتم ديوونه ميشدم اونم کونشو حسابي به عقب هول ميداد وبا دستاش رونم رو محکم از عقب گرفته بود يادم افتاد که نريزم توش و لي انقدر محکم منو گرفته بود که نتونستم وآه ه ه ،،،،،تا آخرش رو ريختم تو ولو شدم روش و همونطور که بهش چسبيده بودم دوتايي خوابيديمنميدونم چقدر خوابيديم ولي با صداي نق نق بجه به خودمون اومديم زنداداش رفت بچه رو تکون داد تا بخوابه منم رفتم حموم وقتي اومدم بيرون ديدم زنداداش تو اتاق داره بجه رو شير ميده مثل هميشه روسري سرش بود وفقط سر يکي از سينه هاش رو در اورده بود که تو دهن بجه بود نگاه شيطون و مهربوني بمن کرد و بالبخند گفت مرسي

Monday, January 09, 2006

پارس لینک

سلام به بازدید کنندگان عزیز
مجموعه وبلاگ سرگرمی تفریحی پارس لینک با بخشهای متفاوت در خدمت شما است عکس مطالب خواندنی طنز وجک ولینکهای گونا گون
مطالب این صفحه از وبلاگ یعنی صفحه داستانها کپی شده از مطالب دیگر وبلاگها است.بنابراین این وبلاگ هیچ گونه مسئو لیتی در باره این مطالب بر عهده ندارد
*برای تبلیغات در قسمت نظر دهید کلیک کنید.

آماده تبلیغ سایتها و وبلاگ ها.
id:site_parslink
email:site_parslink@yahoo.com

خونه ی خانوم لواسانی

سلام اول اینکه هیچ یک از این مطالب به وبلاگ پارس لینک ربطی نداره وهمه این مطالب کپی شده از وبلاگ های دیگه است.
خونه ی خانوم لواسانی

برای تحویل دادن پایان نامه ام داشتم حسابی کار میکردم و شبها تا دیروقت بیدار می موندم. حتی وقت نمی کردم با دوست پسرم قرار بزارم و ببینمش و استاد راهنمام حسابی ازم کار میکشید. دو سه ماه قبل از تاریخ دفاعیه ام بود که برای یه سری کارهای نهایی رفته بودم خونه ی همین استاد راهنمام که خیلی زن مهربون و خوبیه. تا دیروقت پشت میز نشسته بودیم و داشتیم کارهای نهایی رو انجام میدادیم. شام رو هم از بیرون پیتزا گرفته بودیم که زیاد وقتمون تلف نشه و همینطور مرتب کار میکردیم. شوهر خانوم لواسانی(استاد راهنمام) حدود ساعت دوازده بود که رفت بخوابه و به زنش گفت "انقدر خودتونو خسته نکنین!" و یه چشمکی بهش زد که قلب من ریخت. معلوم بود که روابطشون خیلی خوبه. شوهر خانوم لواسانی مرد قد بلند و چهارشونه ای بود. جوری که آدم کنارش احساس امنیت میکرد. آدم موقر و متینی هم بود و خیلی به جا حرف میزد. خلاصه یکی دو ساعت بعد از اینکه از رفتنش گذشت ما هم تصمیم گرفتیم که ادامه ی کار رو بذاریم برای فردای اون روز. من بلند شدم و مانتوم رو پوشیدم. خانوم لواسانی گفت "ببین یلدا جون، اگه دوست داری امشبو اینجا بمون. الان هم دیروقته تو هم که تنهایی. بمون و شب تو اتاق مهمون بخواب. فردا صبح هم که من بیکارم و با هم کار رو ادامه میدیم." دودل بودم. از یه طرف خودمم میترسیدم اون موقع شب تنها برم بیرون و از یه طرفی هم خجالت میکشیدم. ولی بالاخره با اصرار خانوم لواسانی قبول کردم و یه زنگ به خونه مون زدم و قرار شد که بمونم هرچند پدرم زیاد راضی نبود. یه لباس راحت از خانوم لواسانی گرفتم و رفتم تو اتاق مهمون و رفتم تو رختخواب. انقدر خسته بودم که خوابم نمیبرد و خلاصه بعد از یه ربع خوابم برد. نمیدونم چقدر خوابیده بودم که یهو بیدار شدم و به شدت احساس تشنگی کردم. اولش خواستم بی خیال شم چون خیلی خوابم میومد ولی دیدم دارم از تشنگی میمیرم. این بود که بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه تا آب بخورم. از جلوی اتاق خواب خانوم لواسانی داشتم رد میشدم که دیدم یه صداهایی میاد. اومدم آروم رد شم که دیدم صدای خانوم لواسانی میاد که "آآآآآه.....جون". فهمیدم که زن و شوهر مشغولن. قلبم حسابی داشت میزد و حسابی گر گرفته بودم. آخه من زیاد اهل فیلم سوپر و اینا هم نیستم و تا اون موقع هم سکس هیچ دونفری رو از نزدیک ندیده بودم. حتی با دوست پسرمم سکس کامل نداشتیم و من فقط به کیرش دست میزدم و حتی بهش اجازه نمیدادم کُسمو ببینه. کنار در ایستادم و گوشمو بردم نزدیک در اتاق. صداهای نفس زدن خانوم لواسانی میومد. اولش چندشم شد ولی بعدش بلافاصله نمیدونم چه حسی بود که یهو خودمم حشری شدم. صدای خانوم لواسانی میومد که میگفت "آها... بلیسش... همینطوری... آها.... آخ... آروم تر.... زبونتو بکن توش... آها....". باورم نمیشد. حشرم زده بود بالا و از فهمیدن اینکه خانوم لواسانی داره حال میکنه خودمم داشتم حال میکردم. میدونستم که زبون شوهرش الان دم کُسشه. نمیدونم چی شد که دستم رفت سمت شورتم و آروم شروع کردم به نوازش کردن کسم و همزمان هم صدای نفس زدنا و حال کردن خانوم لواسانی رو میشنیدم که کم کم داشت اوج میگرفت و یهو با یه جیغ کوتاه قطع شد. معلوم بود که ارضا شده... وای که چقدر دلم برای ارضا شدن تنگ شده بود. تازه من همیشه با خودم حال میکردم و تا حالا هیچ پسری منو ارضا نکرده. یعنی کلاً به هیچ پسری اجازه ندادم که دست به کُسم بزنه. بعدش یه سری صداهایی شنیدم که معلوم بود دارن جا به جا میشن. نمیتونستم تحمل کنم. باید میدیدم چه کار میکنن. از سوراخ کلید نگاه کردم ولی چیزی معلوم نبود و همه جا تاریک بود. صدای شوهرش رو شنیدم که میگفت "برگرد. میخوام کیرمو تا ته بکنم تو کُست". شنیدن این حرف حسابی حشری ترم کرد. نمیتونستم تحمل کنم و باید می دیدم. با خودم گفتم وقتی صدای آه و ناله ی خانوم لواسانی بلند شد در رو آروم باز میکنم. دستم داشت از روی شورت با چوچوله ام بازی میکرد. یهو صدای آه بلند خانوم لواسانی رو شنیدم. فهمیدم کیر رفته تو کُسش. یکی دو بار دیگه هم آهش بلند شد و بعد صدای خوردن پاهاشونو شنیدم که معلوم بود تلمبه زدنای شوهرش شروع شده. خانوم لواسانی هم صدای آه و اوهش منظم تر شده بود. آروم دستگیره ی در رو گرفتم و لای در رو باز کردم. فقط خدا خدا میکردم که در با ناله باز نشه که بفهمن و خوشبختانه همینطور هم شد. انقدر هیجان زده بودم که تشنگیم رو هم یادم رفته بود. حالا یه کمی معلوم بود. خانوم لواسانی پشت به شوهرش دولا شده بود و اونم داشت تلمبه میزد. دستمو بردم تو دهنم و حسابی خیسش کردم و بردمش تو شورتم. وااای که چه حالی داد. آروم چوچولم رو که حالا سفت سفت شده بود گرفتم و شروع کردم به بازی کردن باهاش و دیدن صحنه ی سکس استادمو شوهرش. خانوم لواسانی همینطور آه و اوه میکرد و وسطش هم میگفت: "محکم تر... محکم تر... تا ته بکنش تو... آها... حالا شد. داره میخوره به ته کُسم... وااای چه کیری" و شوهرش هم همینطور داشت میکرد. عجب کمر سفتی داشت. منم که داشتم با خودم حال میکردم. چقدر دوست داشتم رفتن کیر تو کس رو تجربه کنم. به خصوص اون موقع که داشتم همین صحنه رو هم میدیدم. خانوم لواسانی حسابی داشت کس میداد و شوهرش هم داشت سفت میکردش. بعد از یه مدت کوتاه شوهرش کیرشو درآورد و گفت حالا برگرد. تو زمانی که خانوم لواسانی داشت برمیگشت کیر شوهرش رو دیدم. باورکردنی نبود که یه کیر انقدر بزرگ باشه. شایدم من اون شب انقدر حشری بودم که نمیفهمیدم. ولی کیرش به نظرم خیلی بزرگ اومد. خانوم لواسانی برگشت و خوابید رو تخت و شوهرش رفت بالا سرش و دوتا پاش رو گذاشت دو طرف زنش و نشست. اولش فکر کردم نشست روی زنش ولی دقت که کردم دیدم رو زانوهاشه و کیرشو گذاشته لای دوتا پستونای خانوم لواسانی. خانوم لواسانی هم دو تاپستونای گندشو به هم فشار داده بود تا راه کیر شوهرش تنگ تر بشه. اونم کیرشو هی از بین دو تا پستونا رد میکرد و من داشتم دیوونه میشدم. حرکت دستم خود به خود تند تر شده بود و هر لحظه امکان داشت خودمم ارضا بشم. یه مدت کوتاه که گذشت برای اولین بار صدای شوهر خانوم لواسانی بلند شد که یه آهی کشید از سر لذت. معلوم بود که داره آبش میاد و حرکتش هم تند تر شده بود. یه ذره بعدش دیدم آبش محکم زد بیرون و ریخت رو گلوی خانوم لواسانی که میگفت "جووون...چه آب داغی" وای خدای من. داشتم میمردم از حشریت. میخواستم برم تو و کیر بزرگ شوهر خانوم لواسانی رو میکردم تو دهنم و همه ی آبشو میخوردم. تند تر از قبل خودمو داشتم میمالوندم و داشتم با صداهای مردی که داشت ارضا میشد منم ارضا میشدم. چشمامو بسته بودم و گوش میکردم و با هر آهی که اون مرد میکشید منم بیشتر تحریک میشدم تا جایی که کاملاً ارضا شدم و چقدر سخت بود که صدامو درنیارم. وقتی چشامو باز کردم دیدم سینه ی خانوم لواسانی و گلوش پر از آب شده جوری که انگار یه لیوان آب کیر روش ریخته باشن. آروم خودمو کشوندم کنار و رفتم تو اتاقم و خودمو زدم به خواب. صدای رفتنشون به توالت میومد و من داشتم همچنان از تشنگی میمردم ولی حال خیلی خوبی داشتم. مدتها بود که ارضا
نشده بودم

ملیکا وامین

سلام. من ملیکا هستم، 19 سالمه و تنها فرزند خانواده هستم. خاطره ای که میخوام واستون بگم مربوط میشه به اولین
سکس من. تابستون 83 بود. واسمون از شهرستان مهمون اومد. خالم و شوهرش و پسر خالم. اینم بگم که ما به خاطر شغل بابام توی یه شهر دیگه زندگی میکنیم که البته از شهر خالم اینا فقط 200 کیلومتر فاصله داره. نمی دونم روز دوم بود یا سوم؟ یه روز صبح که از خواب بیدار شدم صبحونه خوردیم و بابام که رفت سر کارش. شوهر خاله هم از خونه زد بیرون. ما 4 نفر توی خونه موندیم. بعد از چند دقیقه من طبق عادتم رفتم دوش بگیرم. 15 _10 دقیقه ای که توی حمام بودم و هنوز اول کارم بود... (آخه حمام کردن من همیشه طول میکشه) دیدم آب سرد شد. هر کاری کردم... نه بابا، گرم نشد که نشد. رفتم دم در و مامانمو صدا زدم. یه دفه دیدم امین اومد پشت در و گفت: چی میخوای؟ تعجب کردم که چرا اون اومده ولی خب بی خیال شدم و جدی نگرفتم. اینو هم بگم که در حمام از پشت محکم نمیشه... گفتم: ببین باز این آبگرمکن لعنتی چشه؟ آب سرد شده. بعد از یه مدت کوتاه گفت که حالا باز کن. باز کردم و خیلی زود آب گرم شد. گفتم دستت درد نکنه. الان خوبه و شروع کردم سرمو شامپو زدن. بعد از یکی دو دقیقه که با سرم درگیر بودم رفتم زیر دوش. چه آب گرمی! پایین اومدن آب گرم رو روی بدن سردم حس میکردم و همینجور کفها رو از رو سرم میشستم. دیگه مطمئن بودم که سرم خوب شسته شده و هیچی کف نمونده. چشامو باز کردم!!!! نزدیک بود سکته کنم. امین همینجوری جلوم وایستاده بود و به من نگاه میکرد. یه دستشم به کیرش بود. (البته از روی شلوارش). یه جیغ زدم و یه دستمو گرفتم روی سینه هام. یه دستمم جلوی کسم. همینجوری جیغ میزدم. گفتم اینجا چیکار میکنی؟ زود برو بیرون. بی شعور. بهت میگم برو بیرون. مامان! مامـــــــــــــــــــــــــــــــــان!. حقیقتش به همون اندازه که واسم غیر قابل درک بود که یه پسر منو لخت لخت ببینه ، از این میترسیدم که اگه الان مامان یا خاله متوجه بشن که امین اینجاست در مورد من چه فکری میکنن. واسه همین دوباره گفتم: امین برو بیرون. الان مامانم میاد می بینه که اینجایی. یه دفعه مثل اینکه از خواب بیدار شده باشه به حرف اومد و گفت: نترس هیچکی خونه نیست. مامانم و مامانت همین الان رفتن بازار. مونده بودم که چیکار کنم! ازش خواهش کردم که بره بیرون ولی اون شروع کرد به حرف زدن و گفت: ببین ملیکا! تو میدونی من چند ساله که دوستت دارم؟ من هیچکی رو جز تو نمیخوام. حتی اینو به مامانم هم گفتم. خیلی قشنگ حرف میزد. غرقِ حرفاش بودم که متوجه شدم دستامو از روی سینه هام و کسم برداشتم. دهنم قفل شده بود. اصلا تمام بدنم بی حرکت بود. نه میتونستم چیزی بگم و نه می تونستم دستامو جلوی خودم بگیرم. یه دفعه امین همین جور که حرف میزد شروع کرد به در آوردن لباساش. تا به خودم اومدم دیدم با یه شورت جلوم واستاده و دستاشو گذاشته رو شونه هام. (دستاشو از پشت به هم قلاب کرده بود). منو کشید و نشستیم لب وان. هنوز داشت حرف میزد ولی من هیچکدوم از حرفاشو نمی شنیدم. آخرش هم محکم شونه هامو فشار داد و گفت: ملیکـــــا، دوسِت دارم... و سرشو آورد طرف من. منم ناخودآگاه این کارو کردم. این لحظه رو هیچوقت فراموش نمیکنم. تمام موهای بدنم چنان سیخ شده بودن که فکر میکردم الان کنده میشن. شروع کردیم به لب دادن و لب گرفتن از هم. امین تمام لبامو کرده بود توی دهنش و اونا رو میخورد. حس کردم بدنش داره میلرزه ولی به روی خودم نیاوردم چون خودم از اون بدتر بودم. چند دقیقه همینجوری گذشت. دستای امین که توی این مدت پشت منو نوازش میداد. حالا یکی اومده بود روی سینه هام و هر چند لحظه یکی رو می مالید. داشتم دیوونه میشدم. (چند بار خودم با خودم ور رفته بودم ولی هیچوقت اینجوری نشده بودم). حالا دیگه لبامون از هم جدا شده بود و امین داشت گردنمو می بوسید و می لیسید و هر لحظه پایین تر میومد. وقتی رسیده بود به سینه هام و داشت اونا رو میخورد من به یه مُرده بیشتر شبیه بودم. بدنم داغ داغ شده بود و نمی تونستم حرف بزنم. حس میکردم میخوام از حال برم. امین همینجور که سینمو میخورد با یه دستشم اون یکی سینمو فشار میداد. کم کم از روی سینه هام اومد پایین و شروع کرد شکممو لیسیدن. همینطور یواش یواش میومد پایین تا رسید به کسم. کسمو لیس میزد و میخورد. چند دقیقه که اینکار ادامه پیدا کرد همون اتفاقی که گفتم افتاد. دیگه هیچی نفهمیدم و از حال رفتم. نمی دونم چند وقت توی این حالت بودم که یه دفعه یه درد شدید احساس کردم و به خودم اومدم. درد توی همه بدنم می پیچید. تازه متوجه شدم که امین منو کف حموم دراز کشونده و داره کیرشو توی کونم می کنه. داد زدم و بهش گفتم که دردم میاد. اونم قول داد که آروم بکنه ولی فایده نداشت. اصلا نمی تونستم تحمل کنم. امین بهم گفت: خودتو شل بگیر یه کمش که بره تو بقیش درد نداره. منم همین کار رو کردم ولی بازم فایده نداشت. خیلی درد داشت. داشت اشکم در میومد و یه ذره از کیرش هم تو نرفت. امین دوباره منو بلند کرد و نشوند و شروع کرد سینه هامو خوردن و با کسم بازی کردن. خیلی زود دردم یادم رفت. بعدش دوباره منو دراز کشوند ولی اینبار منو به پشت خوابوند و سرشو آورد لای پاهام و شروع کرد به خوردن کسم. همینجور که اونجا رو لیس میزد، کم کم میچرخید و زاویه شو با من تغییر میداد تا اینکه کاملا بر عکس (سر و ته) شدیم. البته بعداً فهمیدم که به این حالت 69 میگن. حالا زانوهاشو گذاشته بود دو طرف سرم و داشت کسمو میخورد. یواش یواش بدنشو آورد پایین تا اینکه کیرش جلوی صورتم بود. میدونستم منظورش از این کار چیه. ولی از یه طرف یه جورایی بدم میومد و از یه طرف هم یه حسی بهم میگفت اینکارو بکنم. کیرشو گرفتم. چشمامو بستم و گذاشتمش توی دهنم. خودشم آروم آروم کیرشو بالا پایین میکرد که من ازش خواستم اینکارو نکنه چون وقتی زیاد کیرش میرفت تو دهنم حالم میخواست به هم بخوره. یه مدت کوتاه همینجوری کیرشو لیس میزدم. بعدش امین بلند شد و وایستاد و گفت حالا بخور منم واسش اینکار رو کردم. اینجوری راحت تر بود. هر اندازه که میخواستم کیرشو توی دهنم میکردم و اونو لیس میزدم. خیلی خوب بود. حس عجیبی داشتم. از این کار لذت می بردم. کیرش شیرین نــبود اما خوشمزه بود. نمی دونم!!! شاید اصلا هیچ مزه ای هم نداشت! ولی...بگذریم. امین صداش در اومده بود و داشت آه و اوه میکرد. حالا دیگه از خوردن کیرش بدم نمیومد. یکی دو دقیقه بیشتر نبود که داشتم کیرشو میخوردم و سرعت این کار رو هم بیشتر کرده بودم که یه دفعه امین گفت : دیگه بسه و کیرشو از دهنم در آورد. قبل از اینکه من بدونم جریان چیه امین چند تا آه کشید و آبش رو ریخت روی بدنم. آبش داغ داغ بود. بعدش همدیگرو بغل کردیم و لب تو لب دوش گرفتیم و رفتیم بیرون. توی اتاقم جلوی آینه بودم و داشتم موهامو شونه میزدم که دیدم امین دوباره اومد. از پشت منو محکم گرفته بود و موهامو بو میکرد. راست بودن کیرشو که داشت به کونم فشار میداد رو حتی از روی لباس هم میتونستم تشخیص بدم. بعدش منو بغل کرد و خوابوند کف اتاق. خیلی زود شلوار و شورتمو درآورد و شروع کرد به خوردن کسم. با اینکه دوست داشتم تا صبح روز بعد لخت توی بغلش باشم گفتم: امین بسه اگه مامان اینا الان بیان چی؟ گفت تو نترس ، نمیان. این بار هم خیلی زود لخت شد و تی شرت منم درآورد و از من خواست تا واسش ساک بزنم. منم اینکار رو کردم ولی خیلی زود بلند شد. فکر کردم بازم می خواد آبش بیاد. اما گفت : برگرد میخوام یک بار دیگه امتحان کنم. گفتم: تو رو خدا نه امین، دردم میاد. گفت: اگه دردت اومد نمیکنم و فقط میذارم لای پاهات. قبول کردم و همونطور که خودش گفت چهار دست و پا نشستم و قمبل کردم. امین هم رفت و از روی میز قوطی کرم رو آورد و به کونم زد. همینطور که کرم میزد یواش یواش یه انگشتش رو کرد توی کونم. یه کم درد داشت ولی وقتی خودمو شل کردم. بهتر بود. به راحتی میشد تحملش کرد. یه کم که انگشتشو توی کونم چرخوند، اونو درآورد و دوباره کرم زد. این بار حس کردم که دو تا از انگشتاش داره میره تو. ولی این بار هم اذیت نشدم. دو تا انگشت شد سه تا. بازم قابل تحمل بود. یه کم که گذشت انگشتاشو درآورد و شروع کرد به کیرش کرم زدن و گذاشت کونم. آروم فشار داد. حس کردم که یه کم رفت تو ولی درد داشت. خیلی سعی کردم که تحملش کنم و البته موفق شدم. به راحتی میتونستم جلو رفتن کیرشو توی کونم احساس کنم. امین راست میگفت. فقط همون اولش زیاد درد داشت. کم کم دردش به یه دردِ خوشایند تبدیل شد. حالا دیگه امین داشت آروم آروم کیرشو جلو عقب می کرد و منم با کسم بازی میکردم. امین گاهی مکث میکرد گاهی حرکتشو سریع میکرد. پشتمو می بوسید و می لیسید. خلاصه هر کدوم از این حرکتاش یه جوری به من حال میداد. مخصوصاً لیسیدن کمر و شونه هام. بعد از چند دقیقه حرکت کیرش خیلی تند شده بود و محکم میکرد توی کونم. دوباره دردش شروع شد البته نه مثل اون اول. بهش گفتم: یواشتر ، دردم میاد. گفت الان تموم میشه. همینطور که تند تند میکرد یه لحظه آروم شد. کمرمو گرفت و محکم فشار داد. خالی شدن آبش رو توی خودم حس کردم. بعد همینطور که کیرش توی من بود ازم خواست که آروم بخوابم. منم همین کار رو کردم و اون هم روی من خوابید. هنوز هم کیرش رو توی کونم عقب جلو میکرد ولی معلوم بود که مثل چند لحظه قبل کیرش سفت نیست. یه مدت کوتاه هم بدون هیچ حرکتی روی من دراز کشید. بعدش کیرشو درآورد و رفت توی حموم و دوش گرفت. منم خودمو تمیز کردم. لباسامو پوشیدم و رفتم واسه ظهر یه چیزی درست کنم. این رو هم بگم که بعد از این موضوع امین توی شهر ما یه اتاق کوچولو و ارزون اجاره کرد و هر هفته لااقل یه بار میاد اینجا.البته بعضی هفته ها، سه بار هم میاد. حالا دیگه خودمون یه خونه کوچیک داریم و نیازی نیست که صبر کنیم تا مامانمون بره بازار


 
hits. hits.